پنجشنبه، 30 خرداد ماه، 1398

عجب انسانی، عجب حیوانی!

نویسنده : بشرا لطفی / نشستم روزی سوار تاکسی / راننده از سر گرفت بحثی / گلایه می کرد از آتش ودود / جاندار و بی جان را کرده نابود



 گرمای آتش چه پرسوز است
تابستان کم بودقوز بالا قوز است
مسافری بود کنار دستش
ادامه اش داد آن مرد بحثش
که تعریف کرده روزی رفیقش
کوه شهرشان گرفته آتش
همه جانداران در فکر فرار
ولی خرگوشی نبودش قرار
همه از آنجا شدند ناپدید
ولی خرگوش بیچاره به آتش دوید
وقتی که آتش آخر شد خاموش
رفتند ببینند کجا رفت خرگوش
در لانه خرگوش با دوبچه اش
شده بود جزقاله این هم قصه اش
سکوت حاکم شد نکردند بحثی
پیاده شدم من هم از تاکسی
از ته دلم کشیدم آهی
خرگوش مادر نداشت راهی
اگر که کردی این تلخ را گوش
قتل خرگوش را مکن فراموش
انسان بیهوشحیوان باهوش
بی خیال مردم بیچاره خرگوش

 



ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 22 شهريور ماه، 1394 توسط اسامه قادری  پرینت

مرتبط باموضوع :

 به مناسبت 7 تیر سالروز بمباران شیمیایی سردشت  [ شنبه، 8 تير ماه، 1392 ] 2491 مشاهده
 سال نو مبارک !  [ يكشنبه، 29 اسفند ماه، 1389 ] 4057 مشاهده
 امت محمد را چه شده؟!  [ پنجشنبه، 26 تير ماه، 1393 ] 2193 مشاهده
 صدای بحران می آید  [ پنجشنبه، 28 شهريور ماه، 1392 ] 2617 مشاهده
 کرمانشاه قلب کُردستان نیست!  [ سه شنبه، 25 دي ماه، 1397 ] 757 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام (ضروری): 
ایمیل (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
انتخاب ها

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب
صفحات پيشنهادي
لينکدوني
پیامک

ســامـانه پیام کوتاه پینوس



ارسال خبر ، مقاله ، گزارش و ...



شماره همراه خود را برای عضویت در خبرنامه پیامکی وارد کنید