يكشنبه، 25 آذر ماه، 1397

عجب انسانی، عجب حیوانی!

نویسنده : بشرا لطفی / نشستم روزی سوار تاکسی / راننده از سر گرفت بحثی / گلایه می کرد از آتش ودود / جاندار و بی جان را کرده نابود



 گرمای آتش چه پرسوز است
تابستان کم بودقوز بالا قوز است
مسافری بود کنار دستش
ادامه اش داد آن مرد بحثش
که تعریف کرده روزی رفیقش
کوه شهرشان گرفته آتش
همه جانداران در فکر فرار
ولی خرگوشی نبودش قرار
همه از آنجا شدند ناپدید
ولی خرگوش بیچاره به آتش دوید
وقتی که آتش آخر شد خاموش
رفتند ببینند کجا رفت خرگوش
در لانه خرگوش با دوبچه اش
شده بود جزقاله این هم قصه اش
سکوت حاکم شد نکردند بحثی
پیاده شدم من هم از تاکسی
از ته دلم کشیدم آهی
خرگوش مادر نداشت راهی
اگر که کردی این تلخ را گوش
قتل خرگوش را مکن فراموش
انسان بیهوشحیوان باهوش
بی خیال مردم بیچاره خرگوش

 



ارسال شده در مورخه : يكشنبه، 22 شهريور ماه، 1394 توسط cafeweb  پرینت

مرتبط باموضوع :

 زندگينامه شیخ محمود برزنجی  [ چهارشنبه، 18 اسفند ماه، 1389 ] 10861 مشاهده
 نامه سرگشاده خطاب به معلمان،مبلغان و اساتید  [ پنجشنبه، 3 بهمن ماه، 1392 ] 2106 مشاهده
 پیامی بهاری: فکری نو بایدت…  [ چهارشنبه، 1 فروردين ماه، 1397 ] 698 مشاهده
 دلیل حضور بیشتر زنان در وایبر  [ سه شنبه، 26 خرداد ماه، 1394 ] 1461 مشاهده
 رمضان تا قربان درمؤسسه خیریه صلاح الدین ؟!  [ پنجشنبه، 24 مهر ماه، 1393 ] 1760 مشاهده
 
نام شما: [ کاربر جدید ]

نام (ضروری): 
ایمیل (ضروری): 
نظر:
کد امنیتی
کد امنیتی

  [ بازگشت ]
امتیاز دهی به مطلب
انتخاب ها

 فایل پی دی اف فایل پی دی اف

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 ارسال به دوستان ارسال به دوستان

 گزارش این پست به مدیر سایت گزارش این پست به مدیر سایت

اشتراک گذاري مطلب
صفحات پيشنهادي
لينکدوني
پیامک

ســامـانه پیام کوتاه پینوس



ارسال خبر ، مقاله ، گزارش و ...



شماره همراه خود را برای عضویت در خبرنامه پیامکی وارد کنید