داستانهای کوتاه روانشناسی---> کی به مقصد می رسم؟

در این انجمن مطالبی در زمینه روانشناسی قرار داده می شود

مديران انجمن: pejmanava, CafeWeb, Dabir, Noha, bahar, Modir-Elmi

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی--->

پستتوسط pejmanava » چهارشنبه اسفند ماه 14, 1392 7:35 pm

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت.

بالاخره پرسید : ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟

پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت:

درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.

اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.





بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی میکنی.

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست . او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد.

صفت دوم : گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی..

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است..

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است.

صفت پنجم : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.

برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها: 5
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 4:02 pm), bahar (چهارشنبه اسفند ماه 14, 1392 11:50 pm), hoda (يکشنبه فروردين ماه 10, 1393 11:21 pm), ostadelyass (چهارشنبه اسفند ماه 14, 1392 11:14 pm), فرمیسک (يکشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 6:52 pm)
رتبه: 35.71%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2997
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی---> امید

پستتوسط bahar » يکشنبه فروردين ماه 10, 1393 4:13 pm

امید



سه نفر جواب آزمایش هایشان را در دست داشتند . به هر سه ، دکتر گفته بود که بر اساس آزمایشات انجام شده به بیماری های لاعلاجی مبتلا شده اند به صورتی که دیگر امیدی به ادامه زندگی برای آنها وجود ندارد .در آینده ای نزدیک عمرشان به پایان می رسد .آنها داشتند در این باره صحبت می کردند که می خواهند باقیمانده عمرشان را چه کار کنند .

نفر اول گفت :
  « من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام . اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج کامجویی و لذت از دنیا کنم.
می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم . چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام . کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام .»

نفر دوم می گوید : « من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام .
اولین کاری که می کنم اینست که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم . در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم . در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم . و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند .»

نفر سوم با شنیدن سخنان دو نفر اول لحظه ای ساکت ماند و اندیشید و سپس گفت :
« من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام . من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم اینست که دکترم را عوض کنم می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم .



برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 4
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 3:59 pm), hoda (يکشنبه فروردين ماه 10, 1393 11:21 pm), pejmanava (دوشنبه فروردين ماه 10, 1393 12:30 am), فرمیسک (يکشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 6:52 pm)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی---> بیمار

پستتوسط Maryam-new » پنج شنبه فروردين ماه 14, 1393 10:01 pm

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود.

علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد: در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم. سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است. سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به خود می پیچد.
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟ مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود. سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟ مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم. سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می دانستی. آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود ؟ و آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟ بیماری فکری و روان نامش “غفلت” است.
باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده. بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

برای نویسنده این مطلب Maryam-new تشکر کننده ها: 4
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 3:58 pm), bahar (جمعه ارديبهشت ماه 19, 1393 4:14 pm), sasan-x (پنج شنبه فروردين ماه 14, 1393 11:47 pm), فرمیسک (يکشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 6:52 pm)
رتبه: 28.57%
 
Maryam-new
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 126
تاريخ عضويت: دوشنبه مهر ماه 8, 1392 12:12 pm
تشکر کرده: 113 بار
تشکر شده: 271 بار
امتياز: 2710

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی---> پسر باهوش

پستتوسط bahar » جمعه ارديبهشت ماه 19, 1393 4:21 pm



یک پسربرای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از
این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند میرود.
مدیر فروشگاه به او میگوید:
یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز
با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم.
در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و
از او پرسید که چند مشتری داشته است؟
پسر پاسخ داد که یک مشتری.
مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری ...؟!!!
بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند.
حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است؟
پسر گفت: 134,999.50 دلار....
مدیر تقریبا فریاد کشید: 134,999.50 دلار .....؟!!!!
مگه چی فروختی؟
پسر گفت: اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ،
بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه.
یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری؟ گفت: خلیج پشتی.
من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.
بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک.
پس منهم یک بلیزی 4WD به او پیشنهاد دادم که او هم خرید.
مدیر با تعجب پرسید: او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی؟

پسر به آرامی گفت:نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم:
بیا برای آخر هفته ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم،شاید سردردت بهتر شد...!!!




برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 2
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 3:56 pm), فرمیسک (يکشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 6:52 pm)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی---> اسکناس مچاله شده

پستتوسط pejmanava » شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 11:57 am

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک صد دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم. و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟ و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.


این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.

برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها: 3
Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 3:57 pm), bahar (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 1:56 pm), فرمیسک (يکشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 6:52 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2997
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی---> کی به مقصد می رسم؟

پستتوسط فرمیسک » يکشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 7:02 pm

روزی پیری جلوی کاروانسرایی نشسته بود. جوانی رهگذر به او رسید و مقصدش را به پیر گفت و از او سوال کرد که کی به مقصد خواهد رسید. پیر آرام سرش را بالا آورد وگفت: "راه برو جوان، راه برو." جوان گفت:" من پرسیدم کی به مقصد می رسم." پیر دوباره گفت:" راه برو، راه برو."


جوان کمی رنجیده بود، بارها سوال کرد ولی همان جواب را شنید. بالاخره پیر از جایش بلند شد، دستش را بر پیشانی حایل آفتاب کرد و به جوان گفت:"


قبل از هر چیز باید بیاموزی که بر خود مسلط شوی و جلوی عصبانیتت را بگیری.

اما در مورد سوالت، تا تو راه نروی و من نبینم که با چه سرعتی گام بر می داری چگونه می توانم به تو بگویم که کی به مقصد می رسی. قبل از هر چیز باید رو به مقصد گام بر داری.

نوع گام برداشتنت هم مهم است.

بعضی ها آنقدر آرام گام بر می دارند که شاید هیچ وقت به مقصد نرسند و بعضی دیگر آنقدر گام ها سریع بر می دارند که قبل از رسیدن به مقصد از نفس می افتند و هرگز رنگ مقصد را نمی بینند.

پس یادت باشد اعتدال را در طول مسیر رعایت کنی

.

بعضی ها آنقدر شل و وارفته قدم بر می دارند که مقصد، خودش را از آنها پنهان می کند اما بعضی دیگر قدم ها را محکم و استوار بر می دارند، گویی زمین در زیر پایشان می لرزد.


پس قدم ها را باید محکم و استوار برداشت،

مقصد به خودی خود نزدیک تر و نزدیک تر خواهد شد. در طول مسیر به موانع سختی برخورد می کنی . خیلی ها به محض برخورد به اولین مانع از ادامه مسیر منصرف شده و روی بر می گردانند، اما تو اگر مرد سفری، این موانع نه تنها نباید مانع از ادامه راهت شود، بلکه باید عزمت را جزم تر و اراده ات را راسخ تر نماید تا به مقصد برسی.

همیشه موفقیت با کسانی است که مصمم و با اراده در راه رسیدن به مقصد گام بر می دارند.


شاید بسیاری افراد باشند ه در طول مسیر بخواهند بنا به هر دلیلی تو را از ادامه راه منصرف سازند،


تو اگر سست عنصر و ضعیف باشی، تاب نخواهی آورد و بر می گردی. اما اگر اراده ات پولادین و ایمانت چون صخره نفوذناپذیر باشد، هرچه بر تعداد این افراد افزوده شود، انگیزه ات برای ادامه راه دو چندان خواهد شد.

آفتاب کم کم داشت غروب می کرد اما گویی طلوع تازه ای برای جوان بود. گستره نگاه او به جهان قدری وسیع تر و حالات درونی اش دچار تحول شده بود.


پیرمرد به سمت کاروانسرا حرکت کرد و جوان با نگاهش او را بدرقه می کرد. پیر برگشت و رو به جوان گفت:" یادم رفت مهمترین چیز را به تو بگویم،


و آن خواستن است. این که بخواهی به مقصد برسی.

آنگاه درحالی که تبسم رضایت بخشی بر لبان چروکیده اش جاری بود با جوان خداحافظی کرده و به کاروانسرا داخل شد.


جوان حالا می دانست چگونه باید گام بردارد و کی به مقصد خواهد رسید.




آنچه که هستی هدیه خداوند است به تو

و آنچه می شوی هدیه توست به خداوند

پس بی نظیر باش.

برای نویسنده این مطلب فرمیسک تشکر کننده ها: 3
bahar (دوشنبه ارديبهشت ماه 29, 1393 6:38 pm), pejmanava (دوشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 12:26 am), yosra69 (يکشنبه شهريور ماه 23, 1393 1:11 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
فرمیسک
کاربر ویژه
کاربر ویژه
 
پست ها : 250
تاريخ عضويت: دوشنبه مرداد ماه 30, 1391 11:30 pm
محل سکونت: پاوه
تشکر کرده: 579 بار
تشکر شده: 480 بار
امتياز: 2270

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی---> کی به مقصد می رسم؟

پستتوسط maryam24 » شنبه شهريور ماه 22, 1393 11:24 pm

داستان من واقعیه
ی روز ب پشتیبانم گفتم هرکی موفق میشه بخاطر استعداشه گفت برو صفحه فلان از کتاب برنامه ریزیتو بخون
نوشته شده بود
از تحصیلات کاری درجهان ساخته نیست

زیرا دردنیاانسان های تحصیل کرده ولی شکست خورده وناامید فراوانی دارند

از استعدا کاری در جان ساخته نیست


زیرا انسان های با استعدا فراوانی وجود دارند که مایوس وشکست خورده اند

حتی از نبوغ هم کاری ساخته نیست


زیرا اصطلاح نابغه ی اس وپاس دیگر ب شکل یک ضرب المثل شده است

تنهاچیزی که کیفیت حقیقی زندگی انسان را مشخص میکند همانامفهوم طلایی پشتکار است

اگراز شماتااین لحظه تلاشی شایسته برای رسیدن ب هدفتان صورت نگرفته است این پیام ب شماست

هیچ گاه دیر نیست زیرا هرجا اراده ای هست راهی هم هست

من باور کردم و2نمره افزایش معدل داشت


آخرين ويرايش توسط maryam24 on يکشنبه شهريور ماه 22, 1393 1:09 am, ويرايش شده در 2.

برای نویسنده این مطلب maryam24 تشکر کننده ها:
yosra69 (يکشنبه شهريور ماه 23, 1393 1:11 pm)
رتبه: 7.14%
 
maryam24
کاربر سایت
کاربر سایت
 
پست ها : 2
تاريخ عضويت: شنبه شهريور ماه 22, 1393 3:32 pm
تشکر کرده: 3 بار
تشکر شده: 2 بار
امتياز: 20

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی---> کی به مقصد می رسم؟

پستتوسط maryam24 » يکشنبه شهريور ماه 22, 1393 12:30 am

نسیم دانه را از دوش مورچه انداخت مورچه دوباره دانه را برداشت و گفت
خدایا
گاهی یادم میرود که هستی
کاش بیشتر نسیم می وزید


                                                                                                                   


چشم هارا باید شست       جور دیگر باید دید

برای نویسنده این مطلب maryam24 تشکر کننده ها:
yosra69 (يکشنبه شهريور ماه 23, 1393 1:11 pm)
رتبه: 7.14%
 
maryam24
کاربر سایت
کاربر سایت
 
پست ها : 2
تاريخ عضويت: شنبه شهريور ماه 22, 1393 3:32 pm
تشکر کرده: 3 بار
تشکر شده: 2 بار
امتياز: 20

Re: داستانهای کوتاه روانشناسی---> کی به مقصد می رسم؟

پستتوسط avazhe » دوشنبه مهر ماه 24, 1396 9:10 pm

بهترین کتابی که در زنگیم خواندم کتاب لزفا گوسفند نباشید ! هست حتما این کتاب رو بخونبد
_____________________________________________________


عضويت  / ورود


عضويت  / ورود

avazhe
کاربر سایت
کاربر سایت
 
پست ها : 5
تاريخ عضويت: دوشنبه مهر ماه 24, 1396 8:59 pm
تشکر کرده: 0 دفعه
تشکر شده: 0 دفعه
امتياز: 0

قبلي

بازگشت به روانشناسی

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: Google [Bot] و 1 مهمان