حکایات آموزنده ( "چرا مرا دوست داری؟")

در این بخش داستانهای کوتاه و آموزنده قرار داده می شود

مديران انجمن: CafeWeb, Dabir, Noha, bahar

حکایات آموزنده ( "چرا مرا دوست داری؟")

پستتوسط bahar » چهارشنبه ارديبهشت ماه 10, 1393 2:56 pm







به نظر شما خطرناکترین اسلحه چیه؟؟؟
اگر میخواهی بدانی چیه!! این مطلب را تا آخر بخوان!!!

حکایت کنند مرد عیالواری به خاطر نداری سه شب گرسنه سر بر بالین گذاشت.
همسرش او را تحریک کرد به دریا برود،شاید خداوند چیزی نصیبش گرداند.

مرد تور ماهیگری را برداشت و به دریا زد تا نزدیکی غروب تور را
به دریا می انداخت و جمع میکرد ولی چیزی به تورش نیفتاد.
قبل از بازگشت به خانه برای آخرین بار تورش را جمع کرد و یک ماهی خیلی بزرگ به تورش افتاد.
او خیلی خوشحال شد و تمام رنجهای آن روز را از یاد برد.
او زن وفرزندش را تصور میکرد که چگونه از دیدن این ماهی بزرگ غافلگیر می شوند؟

همانطور که در سبزه زارهای خیالش گشت و گزاری میکرد،
پادشاهی نیز در همان حوالی مشغول گردش بود.
پادشاه رشته ی خیالش را پاره کرد و پرسید در دستت چیست؟
او به پادشاه گفت که خداوند این ماهی را به تورم انداخته است،
پادشاه آن ماهی را به زور از او گرفت و در مقابل هیچ چیز به او نداد و حتی از او تشکر هم نکرد.
او سرافکنده به خانه بازگشت چشمانش پر از اشک و زبانش بند آمده بود.

پادشاه با غرور تمام به کاخ بازگشت و جلو ملکه خود میبالید که چنین صیدی نموده است.
همانطور که ماهی را به ملکه نشان میداد،خاری به انگشتش فرو رفت
درد شدیدی در دستش احساس کرد سپس دستش ورم کرد و از شدت درد نمیتوانست بخوابد،
پزشکان کاخ جمع شدند و قطع انگشت پادشاه پیشنهاد نمودند، پادشاه موافقت نکرد
و درد تمام دست تا مچ و سپس تا بازو را فرا گرفت و چند روز به همین منوال سپری گشت.
پزشکان قطع دست از بازو را پیشنهاد کردند و پادشاه بعداز ازدیاد درد موافقت کرد.
وقتی دستش را بریدند از نظر جسمی احساس آرامش کرد ولی بیماری دیگری به جانش افتاد،

پادشاه مبتلا به بیماری روانی شده بود و مستشارانش گفتند
که او به کسی ظلمی نموده است که این چنین گرفتار شده است.
پادشاه بلافاصله به یاد مرد ماهیگیر افتاد و دستور داد هر چه زودتر نزدش بیاورند.
بعد از جستجو در شهر ماهیگیر فقیر را پیدا کردند و او با لباس کهنه و قیافه ی شکسته بر پادشاه وارد شد.
پادشاه به او گفت:     آیا مرا میشناسی؟
آری تو همان کسی هستی که آن ماهی بزرگ از من گرفتی.
میخواهم مرا حلال کنی.
تو را حلال کردم.
می خواهم بدانم بدون هیچ واهمه ای به من بگویی که وقتی ماهی را از تو گرفتم، چه گفتی؟

-به آسمان نگاه کردم و گفتم پروردگارا!
او قدرتش را به من نشان داد، تو هم قدرتت را به او نشان بده


این داستان تاریخی یکی از خطرناکترین سلاحهای روی زمین را به ما معرفی میکند.
این سلاح فروشی نیست بلکه هرکس بخواهد می تواند آن را رایگان به دست آورد
و هر وقت که میخواهد از آن استفاده کند ولی اگر در دست مظلوم باشد بسیار ویرانگر است.
این سلاح (سلاح دعا )است.
ای ستمکاران! بدانید که این اسلحه در دست همگان است
و مظلوم میتواند شما را با به کار بردن این اسلحه نابود کند پس مواظب باشید.

رسول خدا صلی الله علیه وسلم فرمود:
[اتقوا دعوة المظلوم فإنها تحمل علی الغمام،یقول الله:وعزتی و جلالی لأنصرنک و لو بعد حین]
(از دعای مظلوم بترسید و بر حذر باشید چون بر روی ابر حمل میشود.
خداوند میفرماید:به عزت و جلالم تو را یاری میدهم اگر چه که مدتی بگذرد)"
به روایت طبرانی وصحیح آلبانی(ص۱۱۷)

رسول خدا صلی الله علیه وسلم میفرماید:
از دعای مظلوم اگر چه که کافر باشد بترسید و بر حذر باشید چون جلویش هیچ مانعی نیست
.

نظافتچی که مزدش چند ماه به تأخیر افتاده است مظلوم است
زنی که از کوچکترین حقوقش محروم است مظلوم است.
بچه ای که در رفتار و پول توجیبی اش مورد تبعیض والدین است مظلوم است.
و مظلومان دیگری که جامعه پر از آنهاست و ظالمان باید از دعایشان بترسند





برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 3
Hawre (سه شنبه ارديبهشت ماه 23, 1393 11:39 am), ostadelyass (چهارشنبه ارديبهشت ماه 17, 1393 5:54 pm), pejmanava (پنج شنبه ارديبهشت ماه 11, 1393 11:14 am)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: از بین رفتن دارایی ها با نیت بد

پستتوسط bahar » پنج شنبه ارديبهشت ماه 11, 1393 2:35 pm





امیری در مملکتش به سیر وسیاحت می پرداخت باغی زیباکه ازآن مردم بوده می بیند...
داخل باغ شده ودختر کوچکی را درآنجا مشاهده می نماید...ازاومی پرسداین باغ مال کیست؟
می گوید:مال پدرم هست..به او می گویدآیا نوشیدنی پیدا می شودکه بنوشیم؟
دختردراندک زمانی با ظرفی بزرگ که پراز آب انار بوده نزدامیربرمی گردد
امیر بعداز نوشیدن باتعجب از آن دخترمی پرسد:این آب انار را ازکجابرایم آوردی؟
گفت:از انار باغمان..گفت از چند دانه انار این مقدار آب انار را گرفتی؟گفت:از یک دانه انار..
امیر بیشتر تعجب کرد وگفت باردیگر برایم آب اناربیاور..
هنگامی که دختر می رفت تا آب انار برای بار دوم بیاوردامیر باخود وپیش خود گفت:
چطور این چنین باغی درمملکت من وجود داشته باشد با این حال مال من نباشد
بنابراین وقتی به کاخ برگشتم به سربازانم دستور می دهم که این باغ راهم به باغهایم اضافه کنند..
بعد دختر باکاسه آب انار به نزد امیربرگشت.این دفعه امیر دید دختره نصف قبلی آورده وبسیار تلخ است وبی مزه است..
به دختر گفت:آیا از همان انار قبلی وازهمان درخت ،این آب انار را برایم آوردی؟دخترگفت:بله..
گفت این مقدارآب را از چند دانه انار گرفتی؟گفت:از پنج دانه انار..
امیرگفت:چه شد که مزه اش تغییر یافت ومقدارش بسیار کم شد
به طوری که آب انار پنج دانه به اندازه نصف یک دانه انار گردید؟؟؟
وقبلی خیلی شیرین و بامزه بود این بار مزه اش تلخ وبی کیفیت شد؟؟؟
دختر برگشت گفت:احتمالا نیت امیر تغییر یافته است
همانطوریکه با نیت بد فرزندان صاحب باغ در سوره قلم باغ را نابود کردند.

پروردگارا کمکمان کن با نیات بد اعمال وداراییهای پاکمان را هدر ندهیم...آمین





برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 4
Hawre (سه شنبه ارديبهشت ماه 23, 1393 11:39 am), Noha (پنج شنبه ارديبهشت ماه 11, 1393 10:50 pm), pejmanava (جمعه ارديبهشت ماه 12, 1393 12:06 pm), somayeh (پنج شنبه ارديبهشت ماه 11, 1393 5:10 pm)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: آیا شما آخرت را فدای دنیا کرده اید یا ...؟؟؟؟؟

پستتوسط bahar » شنبه ارديبهشت ماه 13, 1393 2:25 pm




روزی در یک مراسم مهمانی دست یک پسر بچه که در حال بازی بود در یک گلدان کوچک و بسیار گرانقیمت گیر کرد.
هر کاری کرد، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند. به ناچار پدرش را به کمک طلبید.
اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانست دست پسرش را از گلدان خارج کنند.
همه بزرگان حاضر در مراسم دور او جمع شده بودند و سعی در کمک به او را داشتند.
در نهایت پدر راضی شد گلدان گران قیمت را بشکند تا دست کودک خود را آزاد کند.
ناگهان فکری به سرش زد و به پسرش گفت:
دستت را باز کن، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن. آن وقت دستت بیرون میآید.
پسر گفت: "می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم."
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید: "چرا نمی توانی؟"
پسر گفت: "اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است، بیرون می افتد."

شاید شما و همه حاضران در مهمانی به ساده لوحی آن پسر خندیدید اما واقعیت این است که اگر دقت کنیم می بینیم
همه ما در زندگی به بعضی چیزهای کم ارزش چنان می چسبیم که ارزش دارایی های پر ارزشمان را فراموش کرده ایم.

آن گلدان با ارزش و گرانقیمت نماد *عمر* ماست
و آن سکه بی ارزش نماد *زندگی مادی و بیهوده* ماست
و آن کودک نماد *فکر کوتاه اکثر آدمهاست*
و آن مراسم مهمانی نماد *دنیاست*.

بله همه ما برای مدت کوتاهی در دنیا مهمان هستیم و در مزرعه دنیا باید توشه برای آخرت که ابدی و جادوانه است جمع کنیم.
ما برای تکامل پا به دنیا گذاشتیم نه تغافل!!!ولى هرگز به فلسفه خلقت فکر نمی کنیم
چنان غرق زندگی مادی و بیهوده در دنیا شده ایم که غافل از گذشت عمر گرانمایه و رسیدن به لحظه صفر یعنی مرگ
در نهایت دست خالی دنیا را ترک و آخرت را فدای دنیا میکنیم. شاید بهتر است بگوئیم بی نهایت را فدای صفر میکنیم!!!










برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 3
Hawre (سه شنبه ارديبهشت ماه 23, 1393 11:39 am), somayeh (يکشنبه ارديبهشت ماه 14, 1393 9:38 pm), yosra69 (شنبه ارديبهشت ماه 13, 1393 6:28 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: آیا شما آخرت را فدای دنیا کرده اید یا ...؟؟؟؟؟

پستتوسط yosra69 » شنبه ارديبهشت ماه 13, 1393 6:30 pm

بهار عزیز جالب بود ممنون.

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (5)

إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا (6) (انشراح)



برای نویسنده این مطلب yosra69 تشکر کننده ها:
bahar (يکشنبه ارديبهشت ماه 13, 1393 1:11 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
yosra69
کاربر طلایی
کاربر طلایی
 
پست ها : 1059
تاريخ عضويت: دوشنبه بهمن ماه 22, 1391 12:30 am
محل سکونت: روانسر
تشکر کرده: 1401 بار
تشکر شده: 1767 بار
امتياز: 17660

Re: شیطان نفر چهارم ما بود…

پستتوسط bahar » چهارشنبه ارديبهشت ماه 17, 1393 11:50 am




شیطان نفر چهارم ما بود…


عبدالله می گويد : نمي دانم چگونه اين قصه را برايت بگويم.
داستاني كه قسمتي از زندگي ام بود و مسير زندگي ام را به كلي دگرگون ساخت.
در حقيقت دلم نمي خواست پرده از آن بردارم…
ولي به خاطر احساس مسؤليت در برابر خداوند عزوجل…
و ترساندن جواناني كه از فرمان او سرپيچي مي كنند…
وآن دسته از دختراني كه به دنبال وهمي دروغين كه نام آن را عشق گذاشته اند هستند…
تصميم به گفتن آن گرفتم.
سه دوست بوديم كه بي فكری و غرور ما را دور هم جمع كرده بود.
نه، هرگز. بلكه چهار نفر بوديم … شيطان چهارمين نفرمان بود…
كار ما به تور انداختن دختران ساده بوسيله سخنان شيرين و بردن آنها به مزارع دور دست بود…
و در آنجا تازه مي فهميدند كه ما به گرگهايي مبدل شده ايم كه به التماس هايشان
توجهي نمي كنيم بعد از اينكه احساس در قلبهايمان مرده بود.
اينچنين، روزها و شب هايمان در مزارع،چادرها، ماشينهاو در كنار ساحل مي گذشت؛
تا اينكه آنروزي را كه هرگز فراموش نمي كنم از راه رسيد:
مثل هميشه به مزرعه رفته بوديم… همه چيز آماده بود…
طعمه اي براي هر كداممان، شراب ملعون… تنها چيزي كه فراموش كرده بوديم غذا بود…
و بعد از مدتي يكي از ما براي خريد شام با ماشينش حركت كرد.
ساعت تقريبا 6 بود… ساعتها سپري شد ولي از او خبري نشد…
ساعت 10 شد. نگران شدم، سوار ماشين شدم تا به دنبالش بگردم… و در راه…
هنگامي كه رسيدم… بهت زده شدم ماشين دوستم بود كه در شعله هاي آتش مي سوخت و واژگون شده بود…
بسرعت مانند ديوانه ها به طرفش دويدم و به زحمت او را از درون شعله هاي آتش بيرون كشيدم…
برق از سرم پريد وقتي ديدم نصف بدنش به كلي سوخته، ولي او هنوز زنده بود. او را به روي زمين گذاشتم…
بعد از مدتي چشمهايش را باز كرد و فرياد مي كشيد آتش…آتش.
خواستم كه او را در ماشين بگذارم و به سرعت به بيمارستان برسانم
ولي او با صدايي نحيف گفت: فايده اي ندارد.. نمي رسم…
بغض گلويم را فشرد در حالي كه مي ديدم دوستم در كنارم جان مي دهد… ناگهان فرياد زد:
جواب او را چه بدهم… جواب او را چه بدهم؟ با تعجب به او نگريستم و پرسيدم: چه كسي؟
با صدايي كه انگار از ته چاه در مي آمد گفت: الله…
احساس ترس كردم، مو بر بدنم راست شد . ناگهان دوستم فرياد بلندي كشيد و جان داد…
روزها گذشتند ولي چهره دوستم همچنان جلوي چشمانم است. در حالي كه فرياد ميكشد و در آتش مي سوزد.
جواب او را چه بدهم… جواب او را چه بدهم؟
و درون خويش را يافتم كه سؤال مي كرد: پس من نيز جواب او را چه بدهم؟
چشمانم پر از اشك شد و بدنم به صورت عجيبي شروع به لرزيدن نمود…
در همين حال صداي مؤذن را شنيدم كه براي نماز صبح ندا مي داد:
الله اكبر الله اكبر… حي علي الصلاه…
احساس نمودم كه اين ندا مخصوص من است و مرا به راه نور و هدايت فرا مي خواند…
غسل كردم، وضو گرفتم و بدنم را از كثافتي كه سالها در آن غرق بودم پاك نمودم…
و نماز خواندم… و از آن روز يك فرض هم از من فوت نشده است؛
سپاس مي گويم خداي را … من انسان ديگري شدم و سپاس بر آن كه تغيير دهنده احوال است…
و با اذن خدا براي اداي عمره آماده مي شوم و ان شاء الله حج، كسي چه مي داند؟… زندگي در دست اوست…
اين بود حكايت ابي عبدالله و به جوانان چيزي به جز هشدار نمي گوييم ،
هشدار از دوستاني كه تو را در نافرماني از اوامر پروردگار ياري مي كنند.






برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 4
Hawre (سه شنبه ارديبهشت ماه 23, 1393 11:39 am), ostadelyass (چهارشنبه ارديبهشت ماه 17, 1393 5:49 pm), pejmanava (چهارشنبه ارديبهشت ماه 17, 1393 10:25 pm), yosra69 (پنج شنبه ارديبهشت ماه 18, 1393 11:00 am)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re:

پستتوسط bahar » جمعه ارديبهشت ماه 19, 1393 3:43 pm





در اولین برخورد خوش اخلاق باش

تعدادی از جوانان برای درس خواندن به آمریکا سفر کردند …
در اولین روزصبح زود به کلاس رفتند. کلاس شلوغ بود وهمه مشغول حرف زدن وآشنا شدن با همدیگر بودند.
مربی وارد کلاس شد سکوت همه جا را فرا گرفت. چشم مربی به جوانی افتاد که لبخند می زد
رو به جوان فریاد زد : چرا می خندی ؟
جوان : ببخشید !! من نمی خندم
مربی: چرا … می خندیدی .
سپس ادامه داد :تو آدم بی نظم وغیر جدی هستی بایستی با اولین پرواز برگردی پیش خانواده ات
من نمی توان به اشخاصی مثل تو درس بدهم.
آن جوان از این برخورد خیلی ناراحت شده و کمی به دوستانش نگاه کرد نمی توانست بیشتر از این تحمل کند
سپس مربی با چشمانی خشمگین به در اشاره کرد وگفت : بیرون …
آن جوان هم بی چون وچرا بیرون رفت …
سپس مربی به جوانان نگاه کرد وگفت : من دکتر(.فلان.) هستم واین کتاب اموزشی را به شما می اموزم
ولی قبل از شروع درس میخواهم این برگه های سؤال را پر کنید بدون وارد کردن نامتان ….
سپس برگها را بین جوانان پخش کرد
پنج سؤال در آن وجود داشت :
۱- نظرتان در مورد اخلاق مربیتان چیست ؟
۲- نظرتان در مورد روش تدریس چیست ؟
۳- آیا مربیتان نظر دیگران را قبول دارد؟
۴- نظرتان در مورد تکرار درس توسط مربیتان چیست؟
۵- از اینکه مربیتان را در خارج از محیط درسی ببینید خوشحال می شوید ؟
جلوی هر سوال چهار گزینه بود ( عالی … خیلی خوب … خوب …بد )
جوانان برگه ها را پر کردند وبه مربی دادند مربی هم بدون انکه نگاهی بیندازد برگه ها را روی میز گذاشت
وشروع کرد به درس داد که ناگهان گفت : نه … چرا دوستتان را از این درس محروم کنیم
به خارج از کلاس رفت لبخند زنان به آن جوان دست داد واو را وارد کلاس کرد
مربی : مثل اینکه من خیلی با تو رفتار بدی داشتم ولی من یک ناراحتی رنج میبرم ونارحتیهای خودم را در تو ریختم …
من واقعا متاسفم تو شا گرد خوبی هستی چرا که خانواده ات را ترک کردی واینجا آمدی
ممنونم از همه شما.برای من افتخاریست که به شماها درس بدهم
مربی مهربان تر از قبل شد ولبخند میزد سپس برگه های جدیدی مثل همان برگه های قبلی بیرون آورد
وگفت : الان که دوستتان امده نظرتان چیست دوباره از اول این برگه را پر کنید !!
همه برگه ها را پر کردند وبه مربی دادند ….
سپس برگه های اول را بیرون آورد و با برگه های دومی مقایسه کرد
در برگه های اول، بیشتر جوانان فقط از گزنیه بد استفاده کرده بودند
اما در برگه های دومی همه از گزینه های عالی وخیلی خوب استفاده کرده بودند
این چیزی را که دیدید نتیجه ی رفتار بد بین مدیر وکارمند …
آن رفتاری را که با دوستتان کردم تنها یک نمایش بود که میخواستم برایتان واقعی بنظر آید
ولی بیچاره قربانی رفتارخشن من شد پس ببینید چگونه نظرتان تغییر کرد هنگامی که من رفتارم را عوض کردم
این طبیعت انسان است …..

نتیجه گیری : اولین برخورد ۷۰% از تصویر واقعی توست ….
پس با مردم طوری برخورد کن که بدانند این رفتار اول و آخر توست .




برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 4
Hawre (سه شنبه ارديبهشت ماه 23, 1393 11:39 am), Peshang (شنبه ارديبهشت ماه 20, 1393 4:58 pm), somayeh (يکشنبه ارديبهشت ماه 21, 1393 9:50 am), yosra69 (شنبه ارديبهشت ماه 20, 1393 7:34 pm)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re:

پستتوسط bahar » يکشنبه ارديبهشت ماه 21, 1393 3:03 pm




داستانی از مولانا و شمس تبریزی

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد.
شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت
و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید:
آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟
مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟!
شمس پاسخ داد: بلی.
مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!!
حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن.
در این موقع شب ،شراب از کجا گیر بیاورم؟!
به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند.
با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت.
پس خودت برو و شراب خریداری کن.
در این شهر همه مرا میشناسند،چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟!
اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی
چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم ،نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد،
شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد.
تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد  
مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد
و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد.

هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا،
در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد
تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود
و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید.
در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد:"
ای مردم! شیخ جلال الدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید
به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.
" آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد.

مرد ادامه داد: "این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید،
اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!
" سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و
طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد.
زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که
مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند
یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده
و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.
در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد:"
ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید
،این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هر روز با غذای خود تناول میکند."
رقیب مولوی فریاد زد:"این سرکه نیست بلکه شراب است."

شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب
قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست.
رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت
،دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.
آنگاه مولوی از شمس پرسید:برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی
و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟
شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست،
تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی،
در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند
و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند.
این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت.

پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.






برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 2
Hawre (سه شنبه ارديبهشت ماه 23, 1393 11:39 am), pejmanava (يکشنبه ارديبهشت ماه 21, 1393 5:04 pm)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: داستانی از مولانا و شمس تبریزی

پستتوسط pejmanava » يکشنبه ارديبهشت ماه 21, 1393 5:04 pm


برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها:
bahar (پنج شنبه ارديبهشت ماه 25, 1393 2:29 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: درجستجوی گنج . . . .

پستتوسط bahar » پنج شنبه ارديبهشت ماه 25, 1393 2:29 pm




آب در کوزه و ما تشنه لبان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم

مولوی در مثنی داستان مردی را آورده که طالب گنج بود
و همیشه به درگاه خدا دعا و تضرع میکردکه :
خدایا این همه گنج ها را مردم زیرخاک کرده اند و مرده اند و کسی از آنهااستفاده نمی کند
به من گنجی نشان بده که آن را بردارم و یک عمر راحت زندگی کنم .
در عالم خواب ندایی آمد: ای بنده ی من در فلان جا بالای فلان کوه و در فلان نقطه می ایستی
تیری به کمان می گذاری هر جا افتاد گنج آنجاست .

آن مرد بیل و کلنگ و دستگاهش را برداشت و به آن نقطه رفت
و دید که همه ی علامت ها درست است بنابراین تیر را در کمان گذاشت و گفت :
حالا بکدام طرف پرتاب کنم و یادش افتاد به او نگفته اند به کدام طرف پرتاب کند.
خلاصه به یک طرف پرتاب کردو آنجایی را که تیر افتاده بود با بیل و کلنگ کند
ولی خبری نبوداو دوباره به طرف دیگر تیر انداخت اما اثری نیافت
بنابراین به شمال و جنوب انداخت وباز هم چیزی نیافت .
او به مسجد بازگشت و دعا و تضرع نمود و دوباره در عالم خواب
همان ندا را شنید که به او نشانی داده بود گفت :
بار خدایا این چه پیشنهادی بود که به من دادی من هر چه گشتم چیزی پیدا نکردم .
آن ندا گفت :من کی بتو گفتم تیر را با توان و قوت بکشی وپرتاب کنی ؟
بلکه گفتم تیر را در کمان بگذارو هر جا افتاد گنج آنجاست .
مرد روز بعد رفت وتیر را در کمان نهاد و هیچ نکشید و رهایش کرد
و تیر درجلو پایش افتادو او زیر پایش را کند و گنج را پیدا کرد.

از بزرگی پرسیدند :منظور مولوی از بیان این داستان چیست ؟او جواب داد :
گنج در خود توست و این طرف و آن طرف برای چه می روی ؟
در درون هر کس شکوه و عظمتی محبوس وجود دارد.
انسانهای موفق کسانی هستند که به درون خویش می روند و به کانون خویش می رسند و
با شناخت استعدادهای درونی شان راه پیروزی را در پیش می گیرند .  






برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 3
Peshang (پنج شنبه ارديبهشت ماه 25, 1393 8:28 pm), pejmanava (پنج شنبه ارديبهشت ماه 25, 1393 7:45 pm), somayeh (دوشنبه خرداد ماه 5, 1393 12:23 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: بادیه نشینی که سبب گریه ی پیامبر (ص) شد!

پستتوسط bahar » شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 7:41 pm




بادیه نشینی که سبب گریه ی پیامبر (ص) شد!

در حالی  که نبیّ خدا (ص ) مشغول طواف خانه ی خدا بود ،
صدای مردی بادیه نشین را می شنود که مدام می گفت :یا کریم !
پیامبر (ص ) نیز پشت سر او  تکرار می کند : یا کریم !
مرد اعرابی به سمت میزاب ( ناودان کعبه ) می رود وباز ندا می زند : یا کریم !
پیامبر خدا (ص) نیز به دنبال او رفته و می گوید : یا کریم !
مرد اعرابی به سمت پیامبر (ص ) رو کرده و می گوید :
ای روشن چهره و ای خوش قد و بالا ،
آیا مرا به خاطر این که بادیه نشین هستم ، به سُخره می گیری ؟
سوگند به خدا ! اگر روشنی و نورانیت سیما و بلند بالایی ات نبود ،
بی تردید شِکوِه و شکایتت را نزد حبیبم ، محمد (ص ) می بُردم .
نبی اکرم (ص) تبسم می کند و می گوید : ای برادر عرب ، آیا پیامبرت را نمی شناسی ؟
اعرابی می گوید : نه ، نمی شناسم . نبی اکرم (ص) می پرسد :
پس چگونه به او ایمان داری؟ ...
اعرابی جواب می دهد : به نبوت او ایمان آوردم بی آنکه او را دیده باشم
و رسالتش را تصدیق و تأیید نمودم در حالیکه با او ملاقاتی نداشته ام .
پیامبر خدا (ص ) می گوید : ای اعرابی ، بدان که من پیامبر ِ تو در این دنیا ، و شفیع تو در روز آخرتم .
آنگاه مرد اعرابی نزدیک می شود تا دست پیامبر اکرم (ص) را ببوسد که پیامبر (ص) می گوید :
دست نگه دار ، ای برادر عربم . با من آنگونه برخورد مکن که عجم ها با پادشاهان خود رفتار می کنند .
چرا که خداوند متعال مرا متکبر و جابر نفرستاده  است ،
بلکه مرا به عنوان بشارت دهنده و بیم دهنده روانه ساخته است .  

در این هنگام جبرئیل امین علیه السلام ، بر رسول خدا (ص) نازل می شود و می گوید :
ای محمد (ص) ، خداوندِ منزَّه ، بر تو سلام می فرستد و تحیت و اکرام کرده
و چنین امر می کند که به آن اعرابی بگو : حلم و کرم ما تو را نفریبد و غره نسازد.
چرا که فردای قیامت تو را در مقابل کم و زیاد و کوچک و بزرگ مؤاخذه و محاسبه می کنیم.
اعرابی می گوید : یا رسول الله ، آیا پروردگارم مرا مورد حساب وبازخواست قرار می دهد ؟
پیامبر (ص) می گوید : آری ، چنانکه بخواهد تو را مورد حساب قرار می دهد .
اعرابی می گوید : قسم به عزت وجلالش ، اگر او مرا مورد محاسبه قرار دهد ،
من نیز حتماً او را محاسبه می کنم .پیامبر اکرم (ص) شگفت زده می پرسد :
ای برادر عرب ، در چه زمینه ای پروردگارت را مورد سؤال قرار می دهی ؟
اعرابی پاسخ می دهد : چنانچه پروردگارم مرا در باب گناهم محاسبه کند
من در مقابل ، او را بر اساس مغفرتش مورد محاسبه قرار می دهم .
اگر او در خصوص معصیتم مرا مؤاخذه کند من نیز او را در
زمینه ی عفو و بخشایشش مورد حساب قرار می دهم .
چنانچه او بخل و خساست مرا مورد حساب و سؤال قرار دهد ،
من کرم و جود او را مورد حسابرسی قرار می دهم .
آنگاه رسول خدا (ص) به گریه افتاد تا حدی که محاسنش خیس شد .
پس از آن جبرئیل امین بر رسول خدا (ص) نازل شد و خبر داد :
ای محمد (ص) ، خداوند بر تو سلام می فرستد و می گوید :
ای محمد ، دست از گریستن بدار چرا که گریستن تو حاملان عرش را
از تسبیح و تقدیسشان بازداشته است و به برادر اعرابی ات بگو :
نه او ما را مؤاخذه و محاسبه کند و نه ما او را حسابرسی می کنیم ،
چرا که رفیق و همدم تو در فردوس برین خواهد بود .

امام ابو حامد غزالی (رح )  در إحیاء علوم الدین ، داستانی متناسب با حکایت فوق نقل میکند :
در حدیثی طولانی از أنس (رض) روایت شده است که مردی اعرابی گفت :
ای رسول خدا(ص)  ، چه کسی عهده دار حسابرسی مردم خواهد بود ؟
پیامبر (ص) جواب می دهد : خداوند متعال .
اعرابی می پرسد : شخصِ خدا ؟ پیامبر (ص) می فرماید : آری .
آنگاه مرد اعرابی تبسم می کند .
پیامبر (ص) از او می پرسد : به چه خاطر خندیدی ای اعرابی ؟ میگوید :
شخصِ کریم وقتی حکم کند ، در می گذرد و می بخشد و چون محاسبه کند ، آسان می گیرد .
آنگاه پیامبر خدا (ص) فرمودند : اعرابی راست می گوید ،
آگاه باشید که هیچ کریمی از خداوند متعال کریم تر نیست . او اکرم الاکرمین است
سپس فرمود : این اعرابی به فهم درست نائل آمده است .

گردآوری و ترجمه : صدیق قطبی







برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 3
Noha (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 10:21 pm), somayeh (دوشنبه خرداد ماه 5, 1393 12:23 pm), yosra69 (يکشنبه ارديبهشت ماه 28, 1393 11:00 am)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: بادیه نشینی که سبب گریه ی پیامبر (ص) شد!

پستتوسط Noha » شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 10:21 pm

هو الکریم الذی الغفار الذنوب


السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

ای حساب رس همگان ،با نهایت شرمساری از کوتاهی و نقص میخواهیم حسابمان را آسان بگیری و با کریمی و رحیمی و غفوریت خطاهایمان را نادیده بگیری.

بهار عزیزم ،آرامش و سعادت دو جهان نصیبت باد.





اللهم یسر حسابنا یا اسرع الحاسبین

الـلـهم ء ات أنــفـسنا تقـــواهــا و زکیـــها إنــک أنــت خــیر من زکــیها


برای نویسنده این مطلب Noha تشکر کننده ها:
bahar (شنبه ارديبهشت ماه 27, 1393 10:46 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
Noha
معاون و ناظر سایت
معاون و ناظر سایت
 
پست ها : 1424
تاريخ عضويت: پنج شنبه اسفند ماه 25, 1389 12:30 am
محل سکونت: pavah
تشکر کرده: 2031 بار
تشکر شده: 1557 بار
امتياز: 4930

Re: نصیحت یک قهرمان به دخترانش . . .

پستتوسط bahar » شنبه خرداد ماه 3, 1393 2:09 pm




نصیحت یک قهرمان به دخترانش

این واقعه زمانی اتفاق افتاده است که دختران محمد علی کِلی به ملاقات پدرشان رفته بودند
و این قصه را هم یکی از دختران اش نقل می کند. ( محمد علی دو دختر دارد بنامهای حَنا و لیلا)
حَنا می گوید: هنگامیکه ما در آنجا رسیدیم دریور ما را به طرف اپارتمان پدرم رهنمایی کرد
لیلا (دختر بزرگتر محمد علی) و من در خانه داخل شدیم
طبق عادت پدرم خود را در پشت دروازه پنهان کرده بود تا ما را بترساند
او را دیدیم ما را در بغل گرفت و رویهای ما را بوسید،
بعداً یک نظر از سر تا پا به ما نمود، که آن نگاه (تماشاکردن) هایش را هرگز فراموش نمی کنم
و گفت: حَنا هرچیز با ارزشی را که خدا (ج) در دنیا آفریده به آن یک پوش داده
و آنرا کسی به سادگی به دست آورده نمی تواند؛

کجا می توانی الماس را بیابی؟ در قعر زمین محفوظ و پوشیده،
کجا می توانی مروارید را پیدا کنی؟ در عمق بحر پوشیده و حفاظت شده با پوش زیبا!.
کجا می توانی طلا را پیدا کنی؟ در معدن پوشیده با سنگ و لایه های سنگ
و باید بسیار زحمت بکشی تا آنرا استخراج نمایی!.
و با نگاهی خیلی جدی به من گفت:
جسم تو با ارزش است و حتی با ارزش تر از الماس، مروارید و طلا...
باید تو هم مثل آنها پوشیده باشی (برهنه نباشی)...

دخترش (حَنا) می گوید: من هرگز آن روز و آن نصیحت پدرم را فراموش نمی کنم.







برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 4
Noha (يکشنبه خرداد ماه 4, 1393 10:29 am), Peshang (شنبه خرداد ماه 3, 1393 8:04 pm), somayeh (دوشنبه خرداد ماه 5, 1393 12:19 pm), yosra69 (شنبه خرداد ماه 3, 1393 7:27 pm)
رتبه: 28.57%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: نشان دوزخی و بهشتی چیست؟

پستتوسط bahar » سه شنبه خرداد ماه 6, 1393 5:04 pm





جعفر بن یونس، مشهور به «شبلی» ( 335- 247)
از عارفان نامی و پر آوازه قرن سوم و چهارم هجری است.
وی در عرفان و تصوف شاگردجنید بغدادی،
و استاد بسیاری از عارفان پس از خود بود.
در شهری که شبلی می‏زیست، موافقان و مخالفان بسیاری داشت.
برخی او را سخت دوست می‏داشتند
و کسانی نیز بودند که قصد اخراج اورا از شهر داشتند.
در میان خیل دوستداران او، نانوایی بود که شبلی راهرگز ندیده
و فقط نامی و حکایت‏هایی از او شنیده بود.
روزی شبلی از کنار دکان او می‏گذشت.
گرسنگی، چنان، او را ناتوان کرده بود که چاره‏ای جز تقاضای نان ندید.
از مرد نانوا خواست که به او، گرده‏ای نان، وام دهد.
نانوا برآشفت و او را ناسزا گفت. شبلی رفت.
در دکان نانوایی، مردی دیگر نشسته بود که شبلی را می‏شناخت.
رو به نانوا کرد و گفت: «اگر شبلی را ببینی، چه خواهی کرد؟»
نانوا گفت: «او را بسیار اکرام خواهم کرد و هر چه خواهد، بدو خواهم داد.»
دوست نانوا به او گفت: «آن مرد که الآن از خود راندی و لقمه‏ای نان را
از او دریغ کردی، شبلی بود.» نانوا، سخت منفعل و شرمنده شد
و چنان حسرت خورد که گویی آتشی در جانش برافروخته ‏اند.
پریشان و شتابان، در پی شبلی افتاد و عاقبت او را در بیابان یافت.
بی‏درنگ، خود را به دست و پای شبلی انداخت
و از او خواست که بازگرددتا وی طعامی برای او فراهم آورد.
شبلی، پاسخی نگفت. نانوا، اصرار کردو افزود:
«منت بر من بگذار و شبی را در سرای من بگذران تا به شکرانه این توفیق
که نصیب من می‏گردانی، مردم بسیاری را اطعام کنم.»
شبلی پذیرفت.شب فرا رسید.میهمانی عظیمی برپا شد.
صدها نفر از مردم بر سر سفره او نشستند.
مرد نانوا صد دینار در آن ضیافت هزینه کرد و همگان را
ازحضور شبلی در خانه خود خبر داد.
بر سر سفره، اهل دلی روی به شبلی کرد و گفت:
«یا شیخ!نشان دوزخی و بهشتی چیست؟» شبلی گفت:

«دوزخی آن است که یک گرده نان را در راه خدا نمی‏دهد؛
اما برای شبلی که بنده ناتوان و بیچاره او است، صد دینار خرج می‏کند!
بهشتی، این گونه نباشد.».کار باید بخاطر خدا باشد.



نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: حکایت تبلیغ نازیبای دین

پستتوسط bahar » دوشنبه خرداد ماه 12, 1393 3:22 pm






فردی با صوت نازیبا، مشغول تلاوت قرآن بود.
صاحب دلی بر او گذشت و گفت:
ماهیانه چه مبلغی برای تلاوت قرآن دریافت می کنی؟
قاری قرآن گفت: مبلغی در قبال تلاوت قرآن دریافت نمی کنم.
فرد صاحب دل دوباره پرسید:
پس چرا به خود زحمت تلاوت را می دهی؟
تلاوت کننده قرآن گفت:
برای رضای خدا می خوانم. فرد صاحب دل گفت:

رضای خدا در این است که بدین شیوه قرآن را تلاوت نکنی.

سعدی در این حکایت و در چندین حکایت دیگر در کتاب ارزشمند گلستان
به این مهم پرداخته است و بر این باور است که اگر قرار است سمبل یا نمادی از دین
(تلاوت قرآن، اذان، موعظه و...)به جامعه عرضه شود،
باید زیبا و دلپذیر ارائه گردد که سبب رونق بازار مسلمانی شود،نه سبب رکود آن.
به همین سبب در این حکایت از صوت نازیبای قاری قرآن انتقاد می کند و می گوید:

گر تو قرآن برین نمط خوانی       ببری رونق مسلمانی

جالب اینکه مولانا هم در مثنوی به نوعی دیگر،
از نازیبا معرفی کردن دین انتقاد می کند و در حکایتی نغز از مؤذن بدصدایی
در آبادی سخن به میان آورده است که نیمی از مردمان آن مسلمان و نیم دیگر کافر بودند
و او همچنان اذان می گوید و به اعتراض مسلمانان توجهی نمی کند.
تا اینکه صدای ناهنجار او سبب می شود،
دختر کافری که قصد داشت مسلمان شود، تصمیم خود را رها کند.
پدر دختر که نمی خواست او مسلمان شود، با خشنودی از این واقعه شوم
برای تشکر از مؤذن بدصدا، هدیه هایی به ارمغان برای او می آورد و می گوید:

آنچه کردی با من از احسان و بر      بنده تو گشته ام من مستمر

پیام متن:
بهتر است سمبل ها و نمادهای دینی، به شیوه ای جذاب عرضه شوند.









نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: گرانبها ترین چیز ؟؟

پستتوسط bahar » شنبه خرداد ماه 17, 1393 4:21 pm




سلطان محمود غلامی داشت به نام ایاز،
وی بخاطر داشتن عادت های خوب و علم، بسیار مشهور بود.
یکبار سلطان با وزیران خود نشسته بود و یک سنگ بسیار گرانبهابه دست داشت.
آنرا به یکی از وزیران خود داد و برایش گفت: این سنگ چطور است؟
وزیرش جواب داد این سنگ در جهان نظیر ندارد...
سلطان به وی دستور داد تا آنرا بشکند... وزیرش گفت:
حیف است کسی چنین حماقتی بکند...!آنرا به سلطان برگشتاند،
سلطان محمود آنرا به وزیر دیگر خود داد و از وی هم چنین تقاضایی نمود
وی نیز همان جوابی را داد که وزیر اولی داده بود...
گفت به وزیر پهلویت بده همینطور هر یک تقاضا نمود که آنرا بشکند
ولی هیچ کدام حاضر به چنین کاری نشدند...
بلاخره دوباره به دست سلطان محمود برگشت
سلطان سنگ قیمتی را به ایاز داده و گفت: این سنگ را بشکن؟
ایاز سنگ را بلند برده به زمین زد سنگ پارچه پارچه (تکه تکه) شد...
وزیر ها تأسف خوردند دست به دست هم زدند که چطور این کار را کرد...؟؟؟ ..
سلطان محمود از ایاز پرسید؛ که چطور این کار را کرد،
در حالیکه دیگران این کار را نکردند؟ ا
یاز گفت سنگ بسیار قیمتی بود،
ولی امر تو قیمتی تر! تمام وزیران نزد خود خجل شدند...


خواهران وبرادران مسلمان !
ما باید از این قصه اینرا بیاموزیم که هرچند بسیار چیزهای این دنیا قیمتی و گرانبها هستند،
ولی امر الله (جل جلاله ) گرانبها ترین چیز است ما باید آنرا محکم کنیم واطاعت کنیم.






برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
pejmanava (شنبه خرداد ماه 17, 1393 11:27 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

بعدي

بازگشت به داستانهای کوتاه و آموزنده

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان