ستارگان تاریخ بشریت

در این بخش سیره ی بزرگان و خادمانِ دین قرار داده می شود

مديران انجمن: CafeWeb, Dabir, Noha, bahar

ستارگان تاریخ بشریت

پستتوسط bahar » سه شنبه آذر ماه 5, 1392 4:10 pm



بَقِی إِبنِ مُخَلَّد
آيا تا بحال نام بَقِی إِبنِ مُخَلَّد را شنيده ايد؟

اويي كه از اَندَلُس بهشت گم شده جهان اسلام، يعني اسپانياي امروزي، قدم در راه هجرت گذاشت. هجرت بسوي مهد علم ديار آشنا و غريب ديار دوستان آشنا وناشناس براي آموختن علم ودانش.
آري!  بَقِی إِبنِ مُخَلَّد،تشنه علم ودانش، كه كوهها ودشتها ودرياها را در پي مقصود زير پا نهاد ... در آن زمان..
زماني كه نه هواپيمايي مي شناخت ونه قطاري ونه اتوبوسي ونه ماشيني ونه هزاران آهن پاره زنده ديگر كه انسان امروزه را در يك لحظه به دنياي ديگري مي برند، اويي كه پاي پياده اش بر وجب وجب خاك بوسه زد فقط وفقط به خاطر خالق بي همتايش ... براي آموختن علم به مكه مكرمه هجرت كرد وبعد از14 سال زحمت وتلاش، آن سرزمين پاك رسالت را براي آموختن حديث رَسول الله﴿صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم﴾ ترك كرده مهار مركبش را بسوي بغداد گرفت تا پيش امام احمد حنبل برود .بي خبر از همه چيز، بي خبر از زمانه ظلم وستم...
بي خبر از اينكه امام به دستور حكومت وقت در زير اقامت اجباري خانه نشين شده...
در مسجدي وارد شدكه جوانان، كلاس درسي تشكيل داده گرد استاد خود حلقه زده بودند. صحبت از مردان حديث بود وراويان سخنان پيامبر وبحث بر اين بود كه حديث چگونه اشخاصي را مي توان قبول كرد او كه در اين ميان غريبه بود وناآشنا پس با خود گفت بهتر است سوالم را بپرسم چرا كه جوابگويش را حتماً در اين ميان خواهم يافت ناخودآگاه پرسيد: يا استاد آيا مي توان حديث امام احمد حنبل را نيز قبول كرد؟حاضرين مجلس بر آشفتند. آيا سوال بي جائي مطرح كرده ام كه اينگونه باعث بر آشفته شدن حاضرين مجلس شده؟
ناگاه صداي استاد او را به خود آورد كه پرسيد:اي جوان تو ديگر كيستي كه اينگونه سوالي مي پرسي ومن كه باشم كه پاسخ چنين سوالي دهم من كجا وآن امام كجا! زمين را چه شايد كه زبان در وصف آسمان گشايد!
از ميان جوانان مجلس يكي بلند شد وكنار او نشسته دستي بر شانه اش زد و پرسید اي جوان از كجا مي‌آيي؟ از چهره ات پيداست كه اهل اين ديار نيستي وانگار كه از راهي دور مي‌آيي واهل اين ديار را نمي شناسي، از پي چه آمده اي؟ آيا حاجتي داري؟ ويا براي ديدن كسي آمده اي وآيا كسي را در اين جامي شناسي؟
گفت: آري از راه دوري مي آيم از اَندَلُس براي يادگيري حديث پيامبر در نزد امام احمد حنبل.
آه سردي از سينه هاي گداخته سر كشيد واشكهايي گرم بر گونه ها جاري شد، صدایي آرام گفت: يواشتر،  اي جوان، مگر نمي داني كه چندين وقت است كه امام در خانه اش زنداني است وجاسوسان بر در خانه ايشان لنگر زده اند ومعلوم نيست كه كي آزاد مي شوند.
مُخَلَّد آه سردي سرداده وگفت يعني به هيچ صورتي نمي توانم ايشان را ملاقات كنم.. حتي براي چند لحظه ؟
گفتند: نه مگر اينكه صبر را پيشه راه خود سازي تا خداوند فرجي را برايش حاصل كند ودعا كن خداي مظلومان او و همه مسلمانان ديگر را از بند ظالمان نجات دهد.
جوان ناراحت واندوهگين به فكر فرو رفت ... چرا كه اين حرف چون پُتكي بود بر سرش...
اما نا اميد نشد چرا كه او طالب علم بود با خود انديشيد تا براي حل اين مشكل چاره اي بيابد .
روز بعد گدايي كشكول به دست با لباسهاي پاره لنگ لنگان در خيابانهاي بغداد سراغ كلبه احمد بن حنبل   مي گرفت، كو چه ها وبازارها را پشت سر گذاشته شايد نشاني از گم شده اش بيابد، گم شده اي كه نه او را ديده و نه او با گم شده اش آشنا!  
اگر كمي با دقت به گونه هاي گداي آشنا خيره مي شدي به ندرت شك مي كردي كه او بَقِی إِبنِ مُخَلَّدباشد!
بَقِی چون مي دانست كه مردم او را نمي شناسند چون گدايان داد بر مي آورد اي مردم به من مسكين بينوا كمك كنيد، به من تنگ دست كمك كنيد، واز زير چشمي مواظب بود كه كسي او را تعقيب نكند.  
قدمهايش ثابت واستوار كوچه ها را در هم مي پيچيد تا اينكه به در خانه احمد حنبل رسيد در زد و با همان آهنگ قبلي داد بر آورد به من مسكين بينوا كمك كنيد از پشت در صداي آمدكه كيستي؟
گفت: "گدائي هستم .. تشنه وگشنه، ناگهان در باز شد وآن چهره آشنا وپنهان نمودار گشت، قلب عاشقعلم از جا كنده شد،" با صدايي لرزان بَقِی ادامه داد: تشنه علم وگشنه دانش!
گدا به اطرافش نگاهي زيركانه انداخت تا مبادا كسي او را ديده باشد بعد از اينكه مطمئن شد كه كسي او را تعقيب نكرده با صدايي آرام گفت: آيا شما احمد حنبل هستيد؟
امام فرمودند: آري .
گدا گفت:"من بَقِی إِبنِ مُخَلَّد هستم كه از اَندَلُس به اينجا آمده ام براي يادگيري حديث در نزد شما".
امام با لبخندي كه بر گونه هايش نقش بسته بود جواب دادند: ما شاء الله بر تو اي جوان، اما چه كمكي از من بر مي آيد پسرم!? گفت: كارهاي زيادي مرا وادار به آمدن به اينجا كرده.
امام گفت: اما حتما از احوال من با خبري ومي داني كه اكنون درچه وضعيتي بسر مي برم.
گفت: آري، وقتي به اينجا آمدم با خبر شدم.
امام فرمودند: پس برو شايد خدا بخواهد روزي آزاد شوم آن وقت با سر وجان در خدمتت خواهم بود.
گفت: نمي توانم بروم، آخر چگونه؟ شما كه نمي دانيد چقدر رنج ومشقت متحمل شده ام تا به اينجا رسيده ام از شما خواهش مي كنم كه علمتان را به من بياموزيد .امام فرمودند: آخر چطور؟
گفت: من خود چاره اي براي اين مشكل يافته ام وچنين انديشيدم كه هر روز مثل الآن برايتان در آستين خود قلم ودفتري، بياورم. شما هر روز در آن يك حديث بنويسيد و روز بعد من با همين لباس يعني لباس گدائي به همين طريقه حاضر مي شوم وآن را از شما مي گيرم وحفظ مي كنم و روز بعد حديثي كه حفظ كرده ام برايتان مي خوانم وشما حديث بعدي را كه نوشته ايد به من بدهيد.  
امام كه از فكر وزيركي جوان خوشش آمده بود سختي اين راه را با جان ودل پذيرفت.
اين كار تا مدتهاي طولاني ادامه يافت وهيچ احدي بجز آن دو وخدايشان از اين موضوع با خبر نشد.
روزگار بدين منوال مي گذشت تا اينكه به لطف خداوند امام از حبس آزاد شدند وجوان به آرزوي ديرینه اش رسيد ودوباره مجلس درس البته نه مثل قبل به صورت مخفي، بلكه به صورت علني براي همه برپا شد...  
دوباره مجالس حديث رونق گرفت وخورشيد بغداد بر شهر خاموش نور افشاني كرد.  
در كلاس درس،امام هميشه آن جوان را در كنار خود مي نشاندند. تا اينكه روزي بَقِی به سر درس حاضر نشد. امام از شاگردانش پرسيد: إِبنِ مُخَلَّد را امروز در ميانتان نمي يابم، كسي او را نديده ويا از او خبري ندارد؟
گفتند: آري، در بستر بيماري بسر مي برد...
امام اندوهگين شدند وآدرس او را از دوستانش گرفته از مسجد خارج شدند.
مردم بغداد با ديدن امام درخيابان متعجب شدندچرا كه امام يك مسير بيشتر را طي نمي كردند(خانه ومسجد) پس چه اتفاقي افتاده كه امروز امام راهش را تغيير داده است!
مردم نيز با ديدن امام به دنبال او به راه افتادند به خانه مُخَلَّد رسيدند وارد شدند مُخَلَّد را ديد كه در اتاقي بدور از زرق وبرق وبدور از همه ماديات دنيوي سرش را بر روي بالشتي فقيرانه وكوچك گذاشته از درد، تسبيح وذكر گويان بدور خود مي پيچد، در كنارش يك كوزه آب، يك قلم ودوات وچنددفتر گذاشته است، با آرامي كنار او نشست دست لطيف ومهربان خود را در دستان او نهاده واحوالش را جويا شد اما با اين حال شكر وسپاس خداوند را بجاي مي آورد.
امام گفتند: اي مُخَلَّد قدر مريضيت را بدان چرا كه در آن احساس سلامتي از دستت مي رود ودر آن ثوابي را كسب مي كني كه در سلامتي كسب نمي كني، وقدر عافيت وسلامتيت را درياب چرا كه در آن ثوابي را        مي تواني كسب كني كه در مريضيت نمي تواني كسب كني.
بعد از اينكه إِبنِ مُخَلَّد حديثهاي پيامبر از روايت امام احمدبن حنبل بطور كامل ياد گرفت به سرزمينش يعني اَندَلُس باز گشت او اولين كسي بود كه حديث پيامبر را به اَندَلُس به ارمغان آورد در اَندَلُس نيز آرام ننشست وشروع به دعوت كرد وبعدها كتابي به "الميسر در تفسير قرآن" نوشت وكتاب ديگري در حديث پيامبر نوشت كه علماي اسلامي مي گويند كه اگر امروز اين كتاب وجود مي داشت شايد از كتاب حديث احمد بن حنبل نيز برجسته تر مي بود ولي متأسفانه اين كتاب در زير چكمه هاي سربازان دشمن كه بارها وبارها اَندَلُس را با آتش حقد وكينه خود سوزاندند از بين رفته و نابود شد.
اگر چه دشمنان توانستند كه كتاب ايشان را ازبين ببرند اما هرگز نتوانستند نام اين مرد بزرگ را از قلب  تاريخ بشريت حذف كنند، زبان تاريخ هميشه نام بَقِی بن مُخَلَّد را زمزمه خواهد كرد.  




برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 3
Hawre (پنج شنبه بهمن ماه 10, 1392 3:10 pm), ostadelyass (جمعه بهمن ماه 11, 1392 11:49 pm), pejmanava (سه شنبه آذر ماه 5, 1392 5:53 pm)
رتبه: 21.43%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: ستارگان تاریخ بشریت

پستتوسط pejmanava » سه شنبه آذر ماه 5, 1392 5:54 pm


برای نویسنده این مطلب pejmanava تشکر کننده ها:
bahar (سه شنبه آذر ماه 5, 1392 11:47 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
pejmanava
کاربر حرفه ای سایت
کاربر حرفه ای سایت
 
پست ها : 2996
تاريخ عضويت: جمعه آبان ماه 4, 1391 12:30 am
محل سکونت: Mahabad
تشکر کرده: 2893 بار
تشکر شده: 3332 بار
امتياز: 25740

Re: ستارگان تاریخ بشریت

پستتوسط bahar » پنج شنبه بهمن ماه 10, 1392 1:09 pm


سلطان محمد فاتح؛

مژده فتح قسطنطنیه از جانب خاتم پیامبران
رَسول الله﴿صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم﴾ فرمودند:
«لَتُفْتَحَنَّ الْقُسْطَنْطِينِيَّةُ عَلَى يَدِ رَجُلٍ،فَلَنِعْمَ الأَمِيرُ أَمِيرُهَا،وَلَنِعْمَ الْجَيْشُ ذَلِكَ الْجَيْشُ.»
( شما حتماً قسطنطنیه را توسط مردی فتح خواهید کرد که بهترین امیر، امیر آن لشکر و بهترین لشکر نیز همان لشکر خواهد بود.) [مسند امام احمد]

تربیت محمد فاتح
در نتیجه مجالست و همنشینی با علما، محبت اسلام و مسلمین و عمل به قرآن و سنت،جوانی با 22 سال سن،با نام محمد فرزند مراد معروف به ابوالخیرات و مشهور به فاتح بعد از فوت پدرش قدرت را بدست گرفت وحدود ۳۰ سال باعزّت حکومت کرد.محمد فردی شجاع،دانشمند،جغرافیدان ومُسَلَّط به علوم نظامی وبه زبانهای ترکی،عربی،فارسی و یونانی سخن می گفت: واز نظر هنری فردی با زوق و در ساخت مساجد از بهترین هنرمندان یونانی وایتالیائی استفاده می کرد و بعد از ۳ دهه خدمت صادقانه وباعزّت و معنویت دارفانی را وداع گفت .

آمادگی برای فتح قسطنطنیه
سلطان محمد فاتح تلاش های زیادی به خاطر برنامه ریزی برای فتح قسطنطنیه و تقویت لشکر با نیروی انسانی کرد، به طوری که تعداد نیروهای لشکرش به 250هزار نفر می رسید او همچنین عنایت ویژه ای به تمرینات و فنون مختلف جنگی داشت و توانست لشکرش را با اسلحه هایی بسیار پیشرفته مسلح کند. از طرف دیگر سعی داشت با بیان تعریف و ثنای رسول اکرم ﴿صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم﴾ برای لشکر فاتح قسطنطنیه و کاشتن نهال جهاد و از خودگذشتگی در قلب سربازان، آنها را هم از لحاظ معنوی در آمادگی کامل قرار دهد و هم از لحاظ تاکتیک جنگی.

راهکارهای سلطان برای فتح قسطنطنیه

1- ساخت قلعه با ارتفاع 83 متر برداشت.
2- ساخت سلاح جنگی: ازجمله این سلاحها توپ بود که اهمیت زیادی نزد سلطان داشت، به طوری که مهندس ماهری به نام "اوربان" را که مهارت خاصی در ساخت توپ داشت، استخدام کرد و تمام مایحتاج او را مهیا نمود. مهندس اوربان توانست توپهای زیادی درست کند، منجمله توپ مشهور سلطان که وزنش به صدها تُن می رسید.
3- تربیت جنگجویان : محمد فاتح قسطنطنیه را از خشکی با 250هزار جنگجو و از دریا با 420 قایق جنگی محاصره کرد. رعب و وحشت بر مردم شهر سایه افکند زیرا آنها فقط 5 هزار نیروی دفاعی داشتند که بیشترشان نیز نیروهای بیگانه بودند.سلطان ابتدا لشکریان خود را که نزدیک به 250هزار نفر بودند جمع کرد و در نطقی آتشین با بیان فضایل جهاد به ترغیب و تشویق سربازان و طلب نصر و یاری از خداوند و آرزوی شهادت در راهش پرداخت. او همچنین احادیثی را که به فتح قسطنطنیه توسط مسلمانان و فضیلت لشکر فاتح وارد شده بود، یادآور شد.سربازان شروع به گفتن تکبیر و تهلیل کردند و دست به دعا برداشتند و از طرف دیگر علما نیز با منتشر شدن در صفوف مسلمین و تبلیغ و تشویق آنها جهت اعتلا و بالا بردن روح و انگیزه جهادی باعث شده بودند تا هر سرباز مشتاقانه منتظر معرکه نبرد باشد.
4- تنظیم گارد ویژه : این گروه بدون ترس برای مرگ سینه سپر می کردند.
5- ایجاد سوراخ در دیوار: با این کار سربازان به سرعت شروع به داخل شدن در شهر کردند.
6- عبور کشتی های جنگی از خشکی:خداوند به سلطان محمد فاتح راهکاری الهام کرد که توانست کشتی  های خود را بدون درگیری با رومی ها از موانع گذرانده و به تنگه برساند؛ سلطان به همراهی کارشناسان دیگر، پروژه مذکور را مورد تحقیق و بررسی قرار دادند و تمام نیازهای مورد نظر و مسیر سه مایلی خشکی را نیز در نظر گرفتند و بعد از پژوهش و کنکاش های زیاد و برنامه ریزی های دقیق و با تشویق متخصصین، عملیات بدون اینکه دشمن آگاه شود با صاف کردن راه آغاز شد و مقادیر زیادی چوب و روغن نیز تهیه شد.بعد از تهیه مواد لازم برای اجرای عملیات سلطان دستور داد تا سربازان رومی را در تنگه القرن الذهبی به بهانه عبور مشغول کنند و خود نیز مشغول قرار دادن الوارهای چوبی در راه مهیا شده قبلی و لغزنده کردن چوبها با روغن شد و بالاخره با استفاده از غفلت دشمن، مسلمانان توانستند کشتی ها را بر روی چوب از بسفور تا خشکی با پیمودن سه مایل و رسیدن به نقطه امن در تنگه القرن الذهبی سنگر بیندازند. بدین ترتیب آنها توانستند تعداد 70 کشتی را به روشی که قبل از سلطان به فکر کسی خطور نکرده بود به تنگه برسانند.( مایل زمینی 1609 متر و مایل دریایی 1852 متر می باشد.)
7- کندن تونلهای عمیقی برای رسیدن به داخل شهر: جهت نفوذ به داخل شهر شروع به حفر تونل کردند که در نتیجه، این کار صدایی در داخل زمین ایجاد کرده بود که ساکنین شهر و حتی شخص پادشاه با شنیدن آن متعجب و در رعب و وحشت به سر می بردند.
8-ساختن قلعه بزرگی از چوب با سه طبقه مجزّا: این قلعه، که ارتفاع آن از دیوار مانع بزرگتر بود و جهت جلوگیری از سوختن آن توسط پارچه های خیس شده پوشیده شده بود و هر طبقه آن مملو از نیروی جنگی و سرباز بود، کمک کرد تا آنها بتوانند به راحتی هر کسی را که بر بالای حصار بود مورد هدف قرار دهند.

فتح قسطنطنیه
سلطان محمد فاتح، دستور داد تا سربازان به دعا و زاری و تقرب به خداوند مشغول شوند تا خداوند کار فتح قسطنطنیه را آسان کند. خودش نیز در همان روز به بررسی حصارهای شهر و وضعیت هجوم و حالات مدافعین شهر پرداخت.قبل از شروع درگیری باران کمی شروع به باریدن کرد که باعث خوشحالی لشکر مسلمین شد و علما آنها را به یاد معرکه بَدر و بارانی که بارید آوردند، اما رومی ها گمان می کردند که شاید باران شدیدتر شود و بتواند مانع مجاهدین شود، ولی چنین اتفاقی نیفتاد.با صدور دستور حمله، صدای تکبیر مسلمانان، در حالی که به طرف دیوارها می شتافتند، به آسمانها بلند شد و ترس بر ساکنین شهر مستولی گشت، به طوری که ناقوس های کلیساها را به صدا درآوردند.حمله از دریا و خشکی به طورمنظم و برنامه ریزی شده انجام گرفت،و سربازان اسلام توانستند با سرنگون کردن مدافعین رومی بر تعدادی از برجها استیلا پیدا کنند و پرچم پیروزی را بر بلندای آنها به اهتزاز درآورند.امپراطور بیزانس وقتی پرچم‏های به اهتزاز درآمده را بر بالای قلعه های شهر دید، فهمید که دیگر دفاع بی فایده است و برای اینکه شناخته نشود لباسهای پادشاهی خود را بیرون کرد و از اسب خود پیاده شده و در درگیری با مسلمین کشته شد.خبر کشته شدن پادشاه رومی باعث بالا رفتن روحیه مجاهدین و ایجاد تزلزل در صفوف رومی ها شد و باعث شد تا مدافعین پا به فرار بگذارند و کار فتح قسنطنیه به اتمام برسد.
ظهر همان روز، سلطان در وسط شهر در حالی که سربازانش گرداگرد او جمع شده بودند، به ایراد سخنرانی پرداخت و به آنها فتحی را که رَسول الله﴿صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم﴾ خبر آن را داده بود تبریک گفت و دستور داد تا با مردمبا نرمی برخورد کنند و آنها را از کشتن مردم به شدت برحذر داشت. سپس از مرکب خود پیاده شد و از روی تواضع و برای به جا آوردن شکر و سپاس الهی، بر زمین سجده کرد.سپس در حالی که مردم زیادی از جمله کشیشهای مسیحی در آنجا حضور داشتند، به طرف کلیسا روانه شد. وقتی سلطان به دروازه کلیسا نزدیک شد مسیحیان ترسیده و پا به فرار گذاشتند، سلطان از کشیش خواست مردم را به آرامش و برگشتن به خانه هایشان دعوت دهد.بعضی از کشیش ها در زیرزمین کلیسا مخفی بودند. وقتی گذشت و بخشش سلطان را دیدند از زیرزمین خارج شده و اسلام آوردن خود را اعلام کردند.سلطان محمد فاتح، پس از فتح قسطنطنیه، به نصرانی‏ها آزادی کامل در برگزاری مراسم دینی داد.بدین ترتیب سلطان محمد فاتح توانست با توکل بر خدا و عزم و اراده قوی و اصرار بر اینکه بتواند همان شخصی باشد که رَسول الله﴿صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم﴾ به آن اشاره کرده بود، به پیروزی دست یافت.
سلطان محمد در تربیت افراد جامعه نقش مهم واساسی داشت وبخصوص برای خانواده‌ وفرزندانش و   به ویژه فرزند ارشدش که بعد از پدر جانشینش شد وصیتی کرده است که از آن تاریخ تا به امروز مورد توجه بزرگان تربیت وتعلیم واخلاق است که به چند نکته از آن وصیت نامه اشاره می کنیم:


۱- ای فرزندم‌ در زندگی عادل وصالح و به رحم باش. با رعیت خوش برخورد باش بدون در نظر گرفتن ملیت ونژاد ومذهب .
۲- در ترویج ونشر دین جدی وکوشا باش این امر وظیفه هر حاکم ومسئول و پادشاهی است.
۳- در پست های دولتی افراد بی دین وبی کفایت ومنحرف وضعیف العقیده را بکارنگیر.
۴- با بدعت وبدعت گذاران و اهل خرافت بشدت مبارزه کن وهرگز با آنان هم جلیس مباش .
۵- علما ء وبزرگان دین واهل علم را اکرام کن . علماء دین از هرکجای دنیا به دیارما آمدند آنان را احترام کن واز حیث مادی ومعنوی مورد تفقد(دلجویی کردن) قرارده .
۶- از بیت المال حراست کن ومراقب بیت‌المال باش به اموال وثروت هیچ کسی دست دراز مکن.
۷- مال ،‌ مقام ، ثروت وقدرت شما را فریب ندهد و از راهی که خلاف شرع باشد هرگز حرکت مکن واز دین دفاع کن چون دین هدف ما وهدایت وتربیت مردم برنامه ماست وما با این نیت پیروز شده‌ایم.
۸- هرگز اموال بیت المال را در مسیر تشویق هنر مبتذل ورقص و ترانه و لهو و لعب هزینه مکن تقویت هنر مبتذل منتهی به فساد است وفساد منتهی به خراب شدن جامعه .
به راستی که سلطان محمد فاتح، طبق شهادت و گواهی این فرموده آنحضرت﴿صَلَّي اللهُ عَلَيهِ وَسَلَّم﴾ ، "بهترین امیر و فرمانده" و لشکر تحت امر او "بهترین لشکر" می باشند.
رحمت خـــداونـــد ورضوان پروردگار شامل حال فاتح قسطنطنیه شود وخداوند اورا با اصحاب بَدر و اُحُد محشور فرماید.













برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 2
Hawre (پنج شنبه بهمن ماه 10, 1392 3:16 pm), pejmanava (جمعه بهمن ماه 11, 1392 10:58 am)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: ستارگان تاریخ بشریت

پستتوسط bahar » پنج شنبه بهمن ماه 24, 1392 3:00 pm


سیف الدین قُطز”

تولد واسارت قُطُز
در گیرو ودارجنگ با مغول،خواهر سلطان جلال الدین،پسری به نام محمود به دنیا آورد.درحمله‌ی وحشیانه‌ی مغول به خوارزم که به نابودی آن شهر منجر گشت و تقریباً تمامی مردم شهر جز تعداداندکی، به شهادت رسیدند، محمود به همراه تعدادی دیگر از کودکان به بردگی گرفته شدند.محمود خردسال در حال اسارت نیز از خود ضعف نشان نمی‌داد و بدین خاطر مغولان به اولقب قُطُز دادند که در زبان مغولی به معنی سگ وحشی می‌باشد.سربازان مغول که از شخصیت و نسبت قُطُز با سلطان جلال الدین آگاهی نداشتند، از جان اودر گذشته و برای بدست آوردن مال، او را به تُجّارِ برده فروخته و آنها نیز قُطُز را به همراه سایر کودکان در بازار برده به معرض فروش گذاشتند.در دمشق شخصی به نام ابن الزعیم او را خریداری کرد. قُطُز با وجودی که برده‌ای خردسال بود، توانست در دمشق لغت عربی و قرآن کریم و آموزش‌های ابتدایی فقه اسلامی را فرا بگیرد.
در تاریخ وارد شده که روزی استادِ قُطُز ، او را زد . قُطُز گریه کرد و یک روزِ کامل چیزی نخورد. هنگامی که استاد تصمیم گرفت برود، به شخصی به نام حاج علی فراش سفارش کرد تا قُطُز را دلداری داده و به اوغذا بدهد.فراش می‌گوید: زمانی که پیش قُطُز آمدم به او گفتم: آیا به خاطر یک ضربه‌ی استاد، این همه گریه می‌کنی؟ قُطُز گفت: گریه‌ی من بخاطر کتک خوردن نیست، بلکه بخاطر این است که او پدر و جَدِّ مرا لعنت کرده و این در حالی است که آنها از او بهتر و افضلتر هستند.پس به او گفتم: مگر پدر تو کیست؟ مگر نه این است که او کافری بیش نبوده؟ قُطُز جواب داد: قسم به خدا که من مسلمانی فرزند مسلمانی دیگر هستم. من محمود بن مودود، خواهرزاده‌ی خوارزمشاه و از فرزندان پادشاهان هستم.قُطُز در همان ایام نوجوانی در اسب سواری و استفاده از شمشیر و آلات جنگی، مهارت و تَبَحُّر خاصی یافت و تقریباً تمامی فنون جنگی را یاد گرفت.

به سلطنت رسیدن قُطُز
در زمان سلطنت ملک نجم الدین ایوب از خاندان صلاح الدین ایوبی، بسیاری از بردگان ترک به مصر آورده شدند که از جمله آنها عز الدین ایبک ترکمانی بود که بعدها او نیز قُطُز را خریداری کرده و به مصر آورد.در اواخر حکومت ایوبیان، اختلافاتی میان درباریان و فرماندهان رُخ داد که سبب شد بردگان به قدرت برسند. قضیه از این قرار بود که پس از وفات ملک نجم الدین ایوب، فرزند او تورانشاه به قدرت رسید. هنگامی که تورانشاه بر تخت سلطنت تکیه زد، راه ناسازگاری را با زن پدرش،     شَجَرَةُ الدُّر در پی گرفت و بر بردگانی که توسط پدرش به مصر آورده شده بودند، ستم کرده و تعدادی از آنها را به قتل رساند.این امر سبب شد تا شَجَرَةُ الدُّر ، بردگان را علیه او بشوراند و او را به قتل برساند. کشته شدن تورانشاه، سبب شد تا برای اولین بار و آخرین بار تا این زمان، یک زن که همان شَجَرَةُ الدُّر می باشد درمصر به حکومت برسد.اگر چه تمامی بزرگان دربار و لشکریان، سلطنت شَجَرَةُ الدُّر را قبول داشتند، ولی او بیش از سه ماه حکومت نکرد، چرا که خود او صلاح را در این دید که از سلطنت استعفا داده و آن را به عز الدین واگذار نماید و خودش او همسر او شود.عز الدین ایبک که از جنگ آوری و چابک سواری قُطُزو ایمانش آگاهی داشت او را فرمانده‌ی لشکر و وزیر دست راست خود قرار داد.عز الدین ایبک مدتی امور را تحت تصرف خود داشت تا اینکه توسط همسرش، شَجَرَةُ الدُّر و با کمک گروهی از بردگان به قتل رسید.بعد از کشته شدن عزالدین ایبک، فرزند پانزده ساله‌ی او به نام نورالدین علی به حکومت رسید.به حکومت رسیدن این نوجوان پانزده ساله همراه با  تصرف و نابودی بغداد توسط مغول و تسلط آنان بر شام و حلب بود.لشکر مغول تا آنجا پیش رفته بود که در پشت دروازه‌های مصر، برای حمله به آنجا اردو زده بود.در این زمان بزرگان دولت که شاه جوان را ناتوان می‌دیدند او را از سلطنت خلع کرده و به اتفاق آراء، قُطُز را که ستاره‌ای در حال طلوع بود، به سلطنت رساندند.قُطُز بلافاصله به سر و سامان دادن به اوضاع و احوال مملکتی پرداخت. ابتدا رقیبانش در شام و مصر را به سوی خود جذب کرد و به صفوف لشکر خود در آورد. سپس به تقویت روحیه‌ی مردم و سربازان خود پرداخت و آنها را برای اولین رویارویی با لشکر مغول آماده ساخت.

ورود نمایندگانی از جانب مغول
مغول که تا نزدیکی‌های مصر پیش آمده بودند، نمایندگانی را به همراه نامه‌ای که سراسر تهدید و اهانت بود و در آن خواستار تسلیم شدن مسلمانان شده بودند، نزد قُطُز فرستادند.متن نامه بدین شرح بود:“امور را به ما واگذار کنید تا در امان بمانید قبل از اینکه پشیمان شوید. یقیناً درمورد شهرهایی را که ویران ساختیم و مردمانی را که قتل عام کردیم به گوش شما رسیده است. شما هرگز از شمشیرهای ما جان سالم به در نخواهید برد…تعداد ما برابر با تعداد ریگزارهاست. کسی که با ما درافتد، پشیمان می‌گردد. پس خودتان را با دست خودتان به هلاکت نیندازید.”با این تهدیدات، قدم قُطُز برای لحظه‌ای هم متزلزل نشد، چرا که او مومن و مسلمانی بود که شهادت در راه الله را بر خواری و خِفَّت در برابر دشمنان دین و انسانیت ترجیح می‌داد. او با خود اندیشید که در هر صورت، “إِحدَی الحُسنَیَین” ـ یکی از دو خوبی ـ را بدست خواهد آورد، یا پیروز می‌شود و یا به درجه‌ی رفیع شهادت نایل میگردد.از سویی دیگر، او خواهرزاده‌ی قهرمانی همچون سلطان جلال الدین بود که دلی همچون شیر داشت و یک تنه در برابر مغولان مقاومت می‌کرد و بارها آنها را به عقب رانده و بعضی از شهرها را از آنها پس گرفته بود. او قبلاً می‌دانست که سخن از شکست‌ناپذیری مغول افسانه‌ای بیش نیست، چونکه او در کودکی شکست مغول را دیده بود.

آماده سازی و تجهیز لشکر برای رویاروری با مغول
قُطُز تصمیم گرفت برای رویاری با مغول، به شام لشکری کشی کند. به همین خاطرجبهه‌ی داخلی را با کنار گذاشتن تمامی کسانی که در حمایت و شجاعت آنها شک داشت، تقویت کرد وبه جای آنها افرادی که به آنها اعتماد کافی داشت را منصوب کرد. سپس در شهر قاهره و سایر شهرهای تحت سلطه‌ی خود اعلام جهاد نمود و مردم را برای جنگ دعوت کرد.وبه همراه لشکر و با تجهیزات کامل از مصر خارج گشته و پس از پیوستن لشکر شام به او، به غَزِّه رسید و در آنجا فرمانده‌ی خط مقدم لشکر خود را، بیبرس که بسیار قوی ودارای روحیه جنگ‌آوری بالایی بود قرار داد. قبل از شروع جنگ، بیبرس با تعداد سربازی که در اختیار داشت بر صفوف جلو لشکر مغول یورش برده و آنها را از پای درآوردند.

نبرد عین جالوت
لشکر اسلام و مغول در مکانی به نام عین جالوت با هم برخورد کردند و جنگ سختی میان آنها در گرفت. پس از مدتی از شروع جنگ، لشکر مغول توانست با وحشیانه‌ترین حالت ممکن بر سپاه مسلمانان یورش ببرد.این یورش سبب شد تا سپاه اسلام از هم بپاشد که ناگهان سیف الدین قطز از بالای اسب به پایین آمده و با صدای بلند فریاد بر آورد: “وا اسلاماه  وا اسلاماه.”پس همه‌ی کسانی که صدای فریاد او را شنیدند، اطراف او را فرا گرفتند و با تمام قدرت بر لشکر مغول هجوم برده و توان آنها را بر هم زدند و آنها را به عقب راندند. قُطُز مدام فریاد می زد: “یَا الله اُنصُر عَبدَکَ قُطُز عَلَی التَتَار”. یعنی: خدایا بنده‌ات قُطُز را در برابر مغول یاری کن.به لطف خداوند در این هجوم، کتبغا فرمانده‌ی لشکر مغول به هلاکت رسید و مغولان عقب‌نشینی کردند. مغولان بار دیگر صفوف لشکر خود را منظم کردند اما سیف الدین قطز آنها را دنبال کرده و پس از ساعتها جنگ و درگیری بین دو طرف، بالاخره مسلمانان پیروزی خود را قطعی کردند و مغولان برای اولین بار در تاریخ خود، جام بزرگترین شکست خود را که منجر به شکست‌های بعدی آنها شد، سر کشیدند.در این هنگام سیف الدین قطز از بالای اسب، پایین آمده و برای تشکر از پروردگارش، پیشانی را بر خاک نهاده و سجده‌ی شکر به جا آورد .ارزش و اهمیت پیروزی سیف الدین قُطُز در عین جالوت، افسانه‌ی شکست ناپذیری مغول را که سالها به تاخت و تاز پرداخته بودند از بین برد و در مسلمانان این  باور را ایجاد کرد که با نیروی ایمان و یاری خواستن از خدای متعال، پیروزی بر هر رقیب و دشمنی ممکن است.آنچه قابل توجه می‌باشد این است که چگونه قُطُز از خانواده‌ای پادشاهی، به پایین کشیده شد و به اسارت در آمد، اما اسارت جسم او باعث نشد که عِزَّت نفس و پشتکار و امید و آروزی خود را که همان شکست مغول بود از دست دهد تا جایی که با تلاش فراوان و پشتکار هرچه تمامتر در آموزش علوم دینی و فنون رزمی توانست بار دیگر، جایگاه واقعی خود در نقطه‌ای دیگر از جهان بدست آورد و آرزویی را که از هنگام کودکی در سر می‌پروراند، تَحَقُّق بخشد.
  










برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها: 2
pejmanava (جمعه بهمن ماه 25, 1392 12:57 pm), فرمیسک (پنج شنبه بهمن ماه 24, 1392 10:14 pm)
رتبه: 14.29%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: ستارگان تاریخ بشریت

پستتوسط bahar » چهارشنبه خرداد ماه 7, 1393 2:23 pm


ملا علی قاری هروی رحمه الله


طوري كه براي همه معلوم است، هرات از قديم الايام شهري متمدن و بافرهنگ بوده، كه در دامان خود تعداد انبوهي از علماء و دانشمندان بزرگ پرورانده است.از آنجاييكه تأسي به سيرت بزرگان و دانشمندان و مطالعه زندگي شان در روند كار و زندگي مان تأثير مثبت و بسزايي دارد، بر آن شدم تا مختصري از زندگي نامة عالم بزرگ و دانشمند با تقوا مولانا ملا علي قاري هروي كه يكي از آن بزرگان هري باستان بود، توضيح داده بنگارم، اميد است كه مورد قبول درگاه حق (تعالي) قرار گرفته و اين عمل ناچيز را در ميزان حسناتم به حساب آورد، پس با ياد و نام خدا از اسم و نسب اين بزرگوار شروع مي نماييم:


اسم و نسب:

نورالدين علي بن سلطان بن محمد هروي مكي حنفي مشهور به قاري، ملقب به نورالدين عالم قرن دهم و يازدهم هجري قمري. و معروف به ملا علي قاري.وي يكي از دانشمندان بزرگ و فاضل، و يكي از محققين الگو و نمونة وقت خود بود.قاري چنانکه در قرائت امام بود، فقيه، محدث، اصولي زبردست، مفسر، متكلم، صوفي، مؤرخ، نحوي و اديب وقت خود نيز بود.او در هرات متولد شد و در مكه سكونت كرد. قاري از افاضل قرن يازدهم هجري قمري بوده و پس از آنكه در زادگاه خود به تحصيل بخشي از مراتب علمي موفق آمد به مكه رفت و از مشايخ آن سرزمين تكميل مراتب علمي نمود تا آنكه آوازة او در هر ديار انتشار يافت.

شيوخ و اساتيد قاري:

علي نزد ابوالحسن بكرمي، سيد زكريا حسيني؛ شاگرد عالم رباني مولانا اسماعيل شرواني، شهاب احمد بن حسن هيثمي، شيخ عبدالله سندي، عطيه سلمي مكي، خواجه عبدالله سمرقندي نقشبندي، شيخ علي متقي، شيخ مير كلان، و كساني غير از اين بزرگواران مراتب درسي خود را تكميل نمود و به همين ترتيب با سعي و كوشش، علم و دانش را از اساتيد عرب و عجم فرا گرفت. خداوند به وي ذكاوت ويژه، عقل برتر، فهم دقيق، و زبان ساده و سليس داده بود كه زمينة بدست آوردن معلومات كافي در علوم و فنون زيادي را براي وي مهيا نمود و به اين ترتيب يكي از بزرگان و مشاهير حفظ و فهم گرديد. .

جرئت قاري در مباحثه و مناقشه:

قاري در اوج و قله دانش رسيده بود لذا به هر يك از ائمه اهل سنت خصوصاً امام شافعي(رح) و اتباع او باب اعتراض را باز كرد و بر امام مالك «رح» نيز به جهت دست گشاده نماز خواندن اعتراض نمود و رساله يي درين موضوع تأليف كرد و به همين جهت در شدت و عسرت زندگي ميكرد.یکی از دانشمندان راجع به جرئت اعتراض ملا علي قاري مي گويد: (اين جرئت وي دليل واضحي بر والامقامي اوست، زيرا مجتهد كسي است كه اقوالي را كه با دلايل واضح در تضاد است بيان نمايد، چه قائل آن شخص بزرگ است، و چه حقير.

قاري در علوم زيادي كتابها و تأليفاتي دارد، چون فقه، حديث، تفسير، قرائت، اصول فقه، علم كلام-عقيده، ميراث، تصوف، تاريخ، طبقات و تراجم. چنانچه در ادب و لغت، نحو و علوم وضعي تصنيفاتي داشته است.قاري در هر موردي كه تأليفي داشته اثر وي نفيس و با ارزش و بسيار مفيد بوده است كه وي را به مرتبه مجددين سال 1000هجري ارتقاء داده است. تأليفات وي با زبان ساده و عبارات جامع و مانع نوشته شده است.

وفات قاري:

ملا علي قاري بالاخره در شوال سال 1014 هجري قمري در مكه مكرمه وفات يافت و در منطقه يي به نام معلاة دفن گرديد. و در روايتي ديگر در سال 1016 هجري قمري در گذشت.هنگامي كه خبر وفات او به كوي علماء مصر رسيد در جامع ازهر، با گروهي اضافه از چهار هزار تن بر وي نماز غيبت خواندند. خدايش بيامرزاد و پاداشش دهد.












برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
pejmanava (پنج شنبه خرداد ماه 7, 1393 12:28 am)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890

Re: ستارگان تاریخ بشریت

پستتوسط bahar » دوشنبه دي ماه 15, 1393 2:32 pm




در سال 51 هجری كه گردانهای لشكر اسلام، برای آزادی بشريّت از بندگی انسانها، غرب و شرق را در می‌نورديدند، امير خراسان و فاتح سيستان، صحابی بزرگوار، حضرت رَبيع بن زياد حارثی نيز در رأس لشكری به قصد عبور از رود سيمون و فتح سرزمين‌های ماوراء النهر، حركت كرد. غلامش به‌نام فرّوخ نيز در اين سفر با او همراه بود، نبرد آغاز شد. شجاعت و دلاوری فرّوخ در نبرد با كفّار، او را بيش از پيش به نزد امير محبوب و بزرگوار گرداند.بالاخره بعد از نبرد سنگين با دشمن، لشكر از رودخانه عبوركرد. به محض گذشتن از رودخانه، امير و لشكر همگی وضو گرفتند و به شكرانۀ اين فتح بزرگ، دو ركعت نماز خواندند. سپس امير خواست كه از فرّوخ به خاطر رشادت‌ها و شجاعت‌هايش در اين نبرد، تقدير به عمل آورد؛ در نتيجه او را آزاد كرد و سهم‌ غنيمت و هدايای بسيار ديگری نيز به او دادطولی نكشيد كه امير دارفانی را وداع گفت و فرّوخ بسوی مدينۀ منوره باز گشت.

در آن زمان از عمر فرّوخ سی سال می‌گذشت. تصميم گرفت كه خانه‌ای بخرد و ازدواج كند، همانطور هم شد. خانۀ مناسبی خريد و با زنی عاقل، فاضل و متديّن كه تقريباً با او همسن‌ و سال بود ازدواج كرد. زندگی در آن خانه و در كنار همسر مهربانش برای او لذّت‌بخش بود؛ اما نتوانست او را از رفتن به جهاد باز دارد.با شنيدن اخبار پيروزی مجاهدين، ميل و شوق او به جهاد بيشتر می‌شد. در يكی از روزها، خطيب مسجد نبوی با اعلان خبر پيروزی مجاهدين، مردم را به شركت در جهاد تشويق كرد.فرّوخ با شنيدن اين سخنان به خانه برگشت و به همسرش گفت: می‌خواهم به جهاد بروم.همسرش گفت: ای ابو عبدالرحمن! مرا با اين جنينی كه در شكم دارم تنها می‌گذاری! گفت: شما را به خدا می‌سپارم، اين سی هزار دينار را بگير و از آن برخودت و فرزندت خرج كن.بعد از چند ماه همسرش وضع حمل كرد و پسری را به دنيا آورد كه او را «ربيعه» ناميد.

از همان زمان كودكی‌، آثار نجابت و تيزهوشی براو پيدا بود. مادرش او را به معلّمان و مربّيان سپرد تا او را آموزش دهند و تربيت كنند. طولی نكشيد كه خواندن و نوشتن را آموخت سپس قرآن كريم را از بر نمود و بعد ازآن به حفظ سنّت نبوی و امثال و اشعار عرب پرداخت و مسائل زيادی از دين را آموخت. روز به‌ روز بر علم و تقوای ربيعه افزوده می‌شد. مادرش به خاطر پيشرفت او در مسائل علمی و تربيتی، اموال زيادی را نثار معلمان و مربيان او می‌كرد. سالها گذشت و از پدرش فرّوخ خبری نشد. اقوال مختلفی از او می‌رسيد، بعضی‌ها می‌گفتند اسير شده، بعضی ديگر می‌گفتند: شهيد شده و عدّه‌ای می‌گفتند: زنده است و در راه خدا جهاد می‌كند.

ربيعه به سن بلوغ رسيد، افراد دلسوز به مادرش می‌گفتند: ربيعه به اندازۀ كافی علم آموخته، او را بفرست تا كار كند و مخارج خانواده را تأمين كند؛ امّا مادرش می‌گفت: از خدا می‌خواهم كه هرچه به خير او است بـرايش انـتخاب كـند، ربـيعه عـلم را انتخاب كرده است.ربيعه با جديّت و تلاش، راهی را كه انتخاب كرده بود می‌پيمود و مثل تشنه‌ای كه به‌دنبال آب است حلقه‌های درس را دنبال می‌‌كرد.او از بقايای صحابه امثال انس بن مالك رضی الله عنه و بزرگان تابعين همچون سعيدبن المسيب و سلمه بن دينار استفاده برد.روزها و شبها تلاش می‌كرد. و وقتي كسي به او می‌گفت: كمی به خودت رحم كن، در جواب می‌گفت: «از اساتيدم شنيدم كه می‌گفتند: هر گاه همۀ وجودت را به علم دهي، علم بعضي از خودش را به تو می‌دهد».

ديری نپائيد كه شهرت ربيعه به همه جا رسيد. شاگردانش زياد شدند و قومش او را سرور خود ساختند. زندگی او به خوبی و آرامی می‌گذشت. نيمی از روز را در بين اهل خود و نيمی ديگر را در مسجد نبوی در مجالس علم می‌گذراند. تا آنكه ناگهان حادثۀ عجيبی رخ داد. در يكی از شب‌های تابستان، سواره ای شصت ساله وارد مدينه شد و سوار بر اسب كوچه‌های مدينه را به قصد خانۀ خود،‌ طی می‌كرد؛ اما نمی‌دانست كه خانه‌اش باقی مانده يا خير! زيرا از آن زمان سی‌سال گذشته بود.چيزی از نماز عشاء نگذشته بود و مردم در كوچه‌های مدينه رفت و آمد می‌كردند؛ اما كسی به آن سوار توجّهی نمی‌كرد تا آنكه ناگهان متوجّه خانۀ خود شد در را باز ديد. از فرط خوشحالی، قبل از اجازه گرفتن، وارد خانه شد.

صاحب خانه با شنيدن صدای در، از بالا به داخل حياط خانه خيره شد. ديد كه مردی با در دست داشتن شمشير و نيزه، شبانه وارد خانۀ او شده است! با خشم به طرف او رفت و گفت: ای دشمن خدا ! از تاريكی شب استفاده می‌كنی و وارد خانۀ مردم می‌شوی ؟! سپس مثل شير به طرف او حمله برد و فرصت حرف زدن را به او نداد.دو مرد به هم ديگر پريدند و سر و صدايشان بالا رفت و همسايگان، خانه را احاطه كردند تا همسايۀشان را ياری كنند. صاحب خانه،گردن آن مرد را گرفت و گفت: ای دشمن خدا تو را رها نمی‌كنم مگر در نزد حاكم.مرد گفت: من دشمن خدا نيستم و گناهی را مرتكب نشده‌ام، خانه خودم هست؛ چون در باز بود داخل شدم. سپس رو به مردم كرد و گفت: گوش دهيد: اين خانۀ من است من فرّوخ هستم آيا كسی نيست كه مرا بشناسد. با شنيدن صدا، مادرِ صاحب خانه از خواب بيدار شد و از پنجره به بيرون نگاه كرد، ديد كه شوهرش است. تعجب كرد، ناگهان فرياد زد: او را رها كنيد: ای ربيعه، او را رها كن، پدرت هست. ای ابو عبدالرّحمن (فرّوخ) مواظب باش او پسرت هست.

با شنيدن اين سخنان ربيعه دست و سر و گردن پدر را بوسيد. مادرش پائين آمد تا بر شوهرش كه سی سال او را نديده بود و از او قطع امید كرده بود، سلام كند. دو همسر شروع به صحبت كردند؛ اما یک چيزی ذهن مادر ربيعه را به خود مشغول كرده بود، به خود می‌گفت: اگر از من سؤال كند كه آن سی‌هزار دينار كجاست؟ چه كار كنم؟ آيا اگر به او بگويم كه آن پولها را خرج فرزندمان كرده‌ام قانع می‌شود؟ آيا باور می‌كند كه فرزندمان بسيار اهل انفاق هست و چيزی را باقی نگذارده است؟!در حالی كه مادر ربيعه در اين افكار بود ناگهان همسرش گفت: اين چهار هزار دينار را روی آن سی هزار دينار بگذار تا با آن باغ يا چيز ديگری بخريم؟ زن ساكت ماند، شوهر گفت آن مال كجاست؟ زن جواب داد:مال را در جايی گذاشته‌ام كه بايد می‌گذاشتم، إن شاءالله آن را می‌آورم.صدای اذان، صحبت آنها را قطع كرد. فرّوخ برخاست تا وضو بگيرد. وضو گرفت و به طرف در رفت و سؤال كرد: ربيعه كجا است؟ گفت: زودتر از تو به مسجد رفت و احتمالاً كه تو به نماز جماعت نرسی.

فرّوخ به مسجد رفت امام از نماز فارغ شده بود. خودش نماز خواند. سپس رفت و بر رسول ‌الله صلی الله علیه وسلم سلام كرد. سپس به طرف روضۀ شريفه رفت و در آنجا نماز سنّت خواند. وقتی كه خواست به خانه برگردد متوجه مجلسی از مجالس علم شد كه تا به حال نديده بود. مردم حلقه ‌به ‌حلقه دور شيخ را احاطه كرده بودند بطوری كه مسجد پر شده بود و جای ايشان نبود. پيرمردان وافراد با شخصيت و جوانانی قلم به دست، آ‌نجا حاضر بودند كه با توجّه به سخنان او گوش می‌ دادند و يادداشت می‌كردند.فرّوخ بسيار سعی كرد تا صورت شيخ را ببيند؛ امّا موفق نشد. بيان قوی، علم راسخ و حافظۀ عجيب شيخ، او را به شگفتی وا داشته بود. طولی نكشيد و مجلس شيخ به ‌پايان رسيد. مردم به سوی او هجوم بردند و تا خارج از مسجد او را همراهی كردند.

فرّوخ از مردی ‌كه دركنارش بود پرسيد، اين شيخ كيست؟ مرد با تعجب به او گفت مگر تو اهل مدينه نيستي؟ گفت: بله، گفت: آيا در مدينه كسی هست كه شيخ را نشناسد؟ فرّوخ گفت: مرا معذور بدار، زيرا سی سال در مدينه نبودم و ديروز برگشته ام.مرد گفت: اشكالی ندارد، بنشين تا دربارۀ شيخ برای تو توضيح دهم.اين شيخ از بزرگان تابعين و علمای مسلمين و محدّث و فقيه و امام اهل مدينه است. افرادی چون ابو حنيفه، مالك بن انس، سفيان ثوری، اوزاعی، و غيره در مجلس او حاضر می‌شوند. او مردی سخاوتمند، متواضع و دارای اخلاق ارزنده است.

فرّوخ گفت: امّا شما اسم شيخ را به من نگفتی؟مرد جواب داد: او ربيعة ‌الرأی است.فرّوخ گفت: ربيعة ‌الرأی!!مرد گفت: بله، ربيعة ‌الرأی. اين لقب را علمای مدينه به او داده‌اند؛ زيرا وقتی حكمی را در كتاب خدا و سنت رسول‌الله صلی الله علیه وسلم نيافتند به او مراجعه می‌كنند و او اجتهاد می‌كند و از طريق قياس به‌ آنها جواب می‌دهد، جوابی كه نفس و قلب با آن آرام می‌گيرد و قانع می‌شود.فرّوخ گفت: نام پدر شيخ را نگفتی؟مرد گفت: او ربيعه‌ بن ‌فرّوخ (ابا عبدالرّحمن) است. بعد از رفتن پدرش به جهاد تولد شده و مادرش سرپرستی تعليم و تربيت او را به عهده گرفته است و قبل از نماز شنيدم كه پدرش ديشب برگشته است. در آن هنگام اشك از چشمان فرّوخ سرازير شد كه مرد علّت آن را نمی‌دانست. شتابان بسوی خانه خود رفت.

همسرش او را با چشمانی پر از اشك ديد. گفت: ای پدر ربيعه، چه شده؟! گفت: خير است، فرزندمان را در مقامی از علم و شرف ديدم كه قبل از او كسی را به اين وصف نديده بودم.مادر ربيعه فرصت را غنيمت شمرد و گفت: حالا كدام يك برای تو بهتر است، سی‌هزار دينار يا اين مقام والاي فرزندت؟گفت: قسم به خدا كه اين مقام فرزندم از همۀ اموال دنيا برای من دوست داشتنی‌تر است.مادر ربيعه گفت: من همۀ اموال را در جهت تعليم و تربيت فرزندمان خرج كردم آيا راضی هستی؟گفت: بله، خداوند از طرف من و ربيعه و تمامی مسلمانان تو را جزای خير دهد.
-------------

برگرفته از: صور من حیاة التابعین دکتر عبدالرحمن رأفت پاشا
برگردان: شیخ علی جلالی


منبع : مجتمع علوم اسلامی اهل سنت و جماعت بندرعباس














برای نویسنده این مطلب bahar تشکر کننده ها:
yosra69 (دوشنبه دي ماه 15, 1393 5:55 pm)
رتبه: 7.14%
 
نماد کاربر
bahar
مدیر انجمن
مدیر انجمن
 
پست ها : 3506
تاريخ عضويت: چهارشنبه آذر ماه 15, 1390 12:30 am
تشکر کرده: 5837 بار
تشکر شده: 5121 بار
امتياز: 33890


بازگشت به سیره ی بزرگان و خادمانِ دین

چه کسي حاضر است ؟

کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 1 مهمان